او قصد كرد كه اگر بچهدار شود، تا يك ماه سر همه مشتريان را به رايگان اصلاح كند.
بالاخره خدا خواست و او بچهدار شد!
امروز :

به دنبال معجزه
بدون امکانات!
موضوع : داستانک
جرج لئونارد
اندر حكايات شيخ و مريدان ـ ورژن 7
موضوع : طنز ، داستانک ، نویسنده باشید
شيوهي مديريت وطني
میکرد. زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد...
الله اکبر عجب مادری!
هفته پیش رفته بودم مزار شهدا و تو حال خودم بودم.
خیلی با صفاست. من که لذت میبرم. واقعا بهشته!
همین جوری از کنار مزارشون رد میشدم و باهاشون حرف میزدم.
هیمن طور که می گشتم کنار یه مزاری مادری رو دیدم که نشسته بود.
نمی دونم به چی فکر می کرد....
معلم
موضوع : داستانک ، دل نوشته ، فرهنگسرا
گوشم پر است از اين حرفها ... حالم بد ميشود ...
خواهش ميكنم براي ما نه بزرگداشتي بگيريد و نه مدحي بخوانيد ... ما را با دردهامان تنها بگذاريد........... لطفا
شهادتت مبارک
موضوع : داستانک
خیلی دوستت دارم. به خدا بگو هوای ما رو بیشتر داشته باشه. واسمون دعا کن. شهادتت مبارک!
سه پرسش سقراط
موضوع : داستانک ، گفتار نيك ، فرهنگسرا ، غيره و ذلك
هر زمان شايعه اي روشنيديد و يا خواستيد شايعه اي
را تکرار کنيد اين فلسفه را در ذهن خود داشته باشيد!
در يونان باستان سقراط به دليل خرد و درايت فراوانش مورد ستايش بود. روزي فيلسوف
بزرگي که از آشنايان سقراط بود،با هيجان نزد او آمد و گفت:
سقراط ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟
سقراط پاسخ داد: .....
سوسمار
بر پرنده ی خیال نشسته بودم و به ژرفای «بودن» پرواز می کردم که ناگهان رفیقم فریاد برآورد: «مواظب باش!»
My friend's
موضوع : داستانک ، غيره و ذلك
I asked GOD:
Let all my friends be healthy
and happy forever...!
GOD said:
But for 4 days only....!
داستان باور نکردنی!!!
دیوانگی هم عالمی دارد
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
موضوع : طنز ، داستانک ، دل نوشته
درس هایی از ناپلئون ....
موضوع : داستانک ، گفتار نيك ، فرهنگسرا ، غيره و ذلك
گروهی از قزاق های روس، ناپلئون را شناسایی کرده و تا انتهای یک خیابان پیچ در پیچ او را تعقیب کردند . ناپلئون برای نجات جان خود به مغازه ی پوست فروشی ، در انتهای کوچه ی بن بستی پناه برد . او وارد مغازه شد و نفس نفس زنان و التماس کنان فریاد زد : خواهش می کنم جان من در خطر است ، نجاتم دهید . کجا می توانم پنهان شوم ؟
لقای الهی
موضوع : داستانک
مرحوم میرزا جواد آقا ملکی تبریزی (م 1343 ه.ق) در سال 1321 هجری قمری به ایران آمدند و در زادگاه و موطن اصلی خود تبریز به ترویج دین و تهذیب مردم پرداختند.
در اوایل مشروطه (1329 ه.ق) به خاطر نامساعد بودن اوضاع تبریز به سوی قم هجرت کردند و در قم به ارشاد سالکان و تربیت مستعدان مشغول شدند.
كــــما
هر كسي كار خودش بار خودش
موضوع : داستانک
در قیامت چه کنم؟؟؟
موضوع : داستانک ، گفتار نيك ، غيره و ذلك
الاَعمالُ به النیات
موضوع : داستانک ، فرهنگسرا ، غيره و ذلك
در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند :
فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند !!!
عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند...
ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت : ای عابد، برگرد و به
عبادت خود مشغول باش!
عابد گفت : نه، بریدن درخت اولویت دارد...
مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند .......
پیر مرد متفکر
موضوع : طنز ، داستانک ، غيره و ذلك
یک پیرمرد بازنشسته خانه ی جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته ی اول همه چیز به خوبی و خوشی گذشت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه پس از تعطیلی کلاس ها 3 تا پسر بچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند هر چیزی که در خیابان افتاده بود شوت می کردند و سروصدای عجیبی به راه انداختند....
به نظر میرسه تمیزتر شده ........
موضوع : داستانک
اندر حکایات گروه فرهنگی (5) - قسمت دوم
موضوع : داستانک ، دل نوشته ، فرهنگسرا ، غيره و ذلك ، شعر

هم کافه داشت هم کتاب! رفتم داخل، سکوت عجیبی فضا را در بر گرفته بود، پیدایش کردم، مشغول خواندن کتابی بود، از کتاب های استاد شهید مرتضی مطهری بود... یک فنجان قهوه اسپرسو هم کنارش بود.. تا من را دید، لبخندی زد و از جایش بلند شد...
ايرانيها در اون دنيا !
موضوع : داستانک
ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟ ما يک مشت ايرونی داريم توی بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفيد، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان!
طمع بر گوش ما قفل میزند
موضوع : طنز ، داستانک ، غيره و ذلك
فقیری بدهکار را به زندان بردند. او بسیار پرخُور بودو غذای همه زندانیان را میدزدید و میخورد. زندانیان از دست او رنج میبردند و غذای خود را پنهانی میخوردند. روزی آنها به زندانبان گفتند: به قاضی بگو این مرد خیلی ما را آزار میدهد غذای 10 نفر را میخورد گلوی او مثل تنور آتش است سیر نمیشود.......
زشت و زیـــــــبا
موضوع : داستانک
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت . او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید .....
رقابت سکون ندارد ........
موضوع : طنز ، داستانک ، غيره و ذلك
کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست...
بالای سرش را که نگاه کرد ...
اسلام آن طور که هست
موضوع : داستانک ، شهید مطهری
کارمند تازه وارد
مردی به استخدام یک شرکت چند ملیتی درآمد.
در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد : «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.» صدایی از آن طرف پاسخ داد : «شماره داخلی را اشتباه گرفتهای، میدانی تو با کی داری حرف میزنی ؟ »
رفـــیـــق
موضوع : داستانک

