وقتی قمر در عقرب افتادی نزد مراد رفتمی از برای عرض حاجتی. چون وارد خانقاه گشتمی مراد را با جمعی از مریدان دیدمی که سماع کردی، مراد تا مرا دیدی از سماع فارق گشتی و بدون اندک سخنی کتابی عطایم کردی. (کتابی متعلق به سنه ی یک هزار و سیصد و پنجاه و دو هجری قمری) اوراق کتاب از هفتصد برگ تجاوز کردی و هرچه از نام مؤلفش جست و جو کردمی نیافتمی که نیافتمی. در باب هفتم بخش آخر مرا نبشته ای نصیب آمد که سفری دور و دراز را سبب گشتی و با خود گفتمی که خالی از لطف نباشد بیانش دوستان را.
در کتاب چنین آمده بودی: « ما را در طهران از حیث علوم روزگاری در پیش است که بسی مایه ی فخر است و رضایت. اماکنی در این شهر بنا خواهد گشت از برای محصلین علوم، به نام دانشگاه و این افراد را دانشجو بخوانند. وجه تسمیه ی دانشجو این باشد که این محصلین آن چنان از برای تحصیل علوم از خود مایه گذارند که گویی از مادر نزاد و گویی که اینان دانش را می جَوَند و این می شود که اینان را دانشجَو (که همان خورنده ی دانش است) نام خواهند نهاد. »
نمی دانمی که چه شدی چون بدین جای کتاب رسیدمی نظری به تقویم افکندمی و با خویش حدیث نفس کردمی که بایستی آن روزگار آمده باشدی. کتاب را بستمی و عازم نشستگاه طیارگان گشتمی و از برای سفر به طهران، کوپن هند ـ طهران تدارک دیدمی.
صادقانه!
ادامه ی داستان بستگی به نظرات شما داره!
هر نظری داشتید با کمال میل می پذیرم.













