چون به طهران رسیدم به مکانی از برای اسکان رفتم. آن شب بر من بسی زود گذشت. قبل از طلوع شمس قوتی خوردم و با پرس و جو دانشگاهی را یافتم. چون وارد دانشگاه شدم کسی جز رجلی سبزپوش را که به اصلاح چمنان اشتغال داشت نظاره نکردم. به همین سبب به یکی از اتاق ها رفتم و لختی بعد دانشجویان آمدند و چهارچشمی مرا نظاره می کردند.
باری، مراد کلاس آمد و درس را آغاز نمود. چون جلسه به پایان آمد مدتی بس طویل در دانشگاه قدم زدم. خسته و رنجور بودم که از مراد مرا پیامکی آمد بدین شرح: «مریدا اگر غیبت جنابتان بیش از این به طول انجامد، مع الاسف شما را دیگر توفیق مریدی نخواهد بود.» چون پیامک را خواندم بار و بنه را جمع کردم و راه افتادم و طیاره ای خصوصی تدارک دیدم بلکه زودتر به خانقاه برسم. (البته هزینه ی سفر بسیار شد.)
وقتی وارد خانقاه گشتم مرید را دیدم سخت غضب کرده و چشم بر زمین دوخته است. عرض کردم: «درود بر مراد عظیم الشأن حضرت مرید بن مرید بن مرید.» مراد حرفم را شهید کرد و گفت: «خلاصه ی سفرت را در مختصر جمله ای بنال.» پس از اندکی تأمل گفتم: «مرادا من بدین نتیجه رسیدم که دانشگاه مکانیست که در آن دانشجویان دانش را گاه گاه به قدر دانه ای جو می جویند.» چون به پایان جمله رسیدم مراد برخاست و سماعی بس طویل کرد، سپس بر تخته سنگی نشست و رنگ صورتش همچو گچ سفید گشت، اندکی بعد قالب تهی کرد و جان به جان آفرین تسلیم. در آن هنگام بود که شیون مریدان برخاست، هر کدام جامه جر دادند و صورت را چنگ انداختند تا اینکه همه از هوش رفتند و ما را نیاز به طبیبی حاذق آمد.













