سومین فرزند خانواده هستم. بعد از من به ترتیب زهرا و محمد به دنیا آمدند. اختلاف سنی من با برادر و خواهر بزرگ ترم حدود دو سال است. علی و نرگس دوقلو هستند. پدرم در مغازه ای در خیابان مولوی با عمویم عبدالله خیاطی می کند (خدا را شکر وضع مالی زندگمیان خوب است.). و در آخر مادرم که چهل و سه سال است به قول خودش کنیزی پدرم را می کند. هیچ وقت نشد که مادرم نارضایتی و شکایتی را از پدرم نزد من یا دیگر برادران یا خواهرانم مطرح کند، حتی در مواقعی که ما اندک دلخوری ای از پدر داریم و سر صحبت را با مادر باز می کنیم او پس از شنیدن صحبت هایمان دلداریمان می دهد و زحمات و دلسوزی های پدر را یادآور می شود و به گونه ای با ما سخن می گوید که بیش از پیش نسبت به پدر علاقه پیدا می کنیم. البته از آن جا که گفته اند خداوند در و تخته را خوب با هم جور می کند خالی از لطف نیست که بدانید پدرم آن چنان حامی سختی برای مادرهست که ما جرأت حتی یک اُف گفتن به مادر را نداریم. حتی من به خاطر دارم یک بار وقتی که همه دور سفره جمع بودیم و مشغول خوردن شام (شام آن شب آب گوشت بود.) برادر بزرگ ترم علی گفت: آب گوشت را که شب نمی خورند، آب گوشت برای ظهر است! پدرم کاسه ی آب گوشت را از جلوی علی برداشت و گفت: کسی اصرار به خوردن شما ندارد! البته علی آقا هم فهمید که چه کرده است و بعد از یک عذر خواهی از مادر و یک عذر خواهی از پدر با میل و اشتها آب گوشتش را نوش جان کرد.
پایان دفتر اول













