برایم کت خریده بود . زمستان بود و هوا خیلی سرد . به مدرسه که رسیدیم کت را در آوردم و دادم به بچه خادم مدرسه که لخت بود و می لرزید . مرتضی که فهمید ناراحت شد . نه به خاطر کار من ٬ که دیگر پول نداشت برایم چیزی بخرد .اما هر طور که بود فردایش یک بلوز برایم خرید . اصلا مثل برادرها نبود ٬ مثل پدرها بود . اوایل که رفته بودیم قم ٬ یک شب نان گیرمان نیامد . دو سه ریال داد و یک چهارم نان سنگک و یک سیخ کباب برای من که بچه بودم خرید و خودش انار خورد.
اگر خیال می کنی که پای موعطه دیگران بنشینی و بهره ببری اشتباه می کنی . اول باید در درون خودت واعظی ایجاد کنی ٬ وجدان خودت را زنده کنی ٬ آن وقت از موعظه ی واعظ بیرونی هم استفاده کنی.
+ آزادی معنوی +
نوشته ی میثم محسنی













