برخلاف من و سایر خواهران و برادرانم قصه ی ازدواج محمد قصه ی عجیبی بود. محمد هنگامی که برای کارشناسی ارشد در یکی از دانشگاه های دولتی تحصیل می کرد به قول خودش عاشق شد! او تنها کسی بود که وقتی در جمع خانواده صحبت از ازدواجش می شد با جسارت تمام می نشست و صحبت ها را می شنید و اظهار نظر می کرد. منظورم از تنها کس این بود که مثلا وقتی زمان ازدواج علی یا نرگس رسیده بود آن ها حتی کوچک ترین حرفی درباره ی عشق و عاشقی نمی زدند و با هزار اصرار سر بالا می آوردند و به حرف ها گوش می کردند.اگر هم حرفی بود با شرم و حیا در خلوت با مادر مطرح می کردند. به خاطر دارم که هیچ وقت نشد حرف از ازدواج نرگس به میان آید و نرگس بنشیند و به صحبت ها گوش کند. اما نمی دانم چرا محمد این گونه نبود! خیلی راحت در نزد پدر و مادرم از ازدواج صحبت می کرد و متاسفانه نظر محمد با نظر خانواده متفاوت بود و محمد تصمیمی را گرفت که خودش به آن رسیده بود، او حتی کوچک ترین ارزشی برای نظر مادر قائل نشد. او می گفت کسی را پیدا کرده است که لیلی زمانه است! خلاصه به هر طریقی که شد رضایت پدر و مادر را کسب کرد. گرچه همه می دانستیم رضایت پدر و مادر از روی ناچاریست!
پایان دفتر دوم
دفتر اول (جهت آشنایی بیشتر): http://serajgroup.blogfa.com/post-553.aspx












