چهار سال از ازدواج خواهر بزرگ ترم نرگس با فرشاد می گذشت، اما هنوز فرزندی نبود که به خانه ی شان گرمی ببخشد. تا آن جا که من در جریان هستم تنها علت این موضوع مشغله ی تحصیلی دامادمان فرشاد بود. او برای فوق دکترای روانشناسی درس می خواند. پنجمین سال ازدواج شان بود که صدای فرزندی سکوت کسل کننده ی خانه را شکست. پدرم خیلی خوشحال شد. اسمش را گذاشتند شیرین! اذانش را پدر فرشاد گفت اما برای اینکه پدرم ناراحت نشود شیرین را آوردند و از پدر خواستند که اذان و اقامه ای را در گوش شیرین بگوید. بعدا فهمیدم که پدر از نام شیرین راضی نبود اما حتی یک بار هم به روی پدر و مادرش نیاورد. روزها سپری می شد و شیرین روز به روز شیرین تر می شد. شیرینی اش از سایر نوه های پدر شیرین تر بود! در یک شب سرد زمستانی که دومین سال تولد شیرین بود همه با هم به خانه ی آقا فرشاد رفتیم. آن شب خیلی خوش گذشت. تنها چیزی که برایم عجیب بود صحبتی بود که از فرشاد سرزد. وقتی پدرم از دوران کودکی و سختی هایش می گفت فرشاد که برای خودش یک روانشناس تمام عیار بود رو به پدرم کرد و گفت: باباجان ما چه بخواهیم چه نخواهیم این نسل با نسل ما تفاوت کرده است، خواه ناخواه امکانات رفاهی این نسل، حتی برای خانواده های ضعیف هم نسبت به نسل های گذشته تفاوت دارد، دیگر بچه های ما آن سختی هایی که شما می فرمایید را نمی کشند.
پایان دفتر سوم
دفتر دوم (ازدواج محمد، آخرین فرزند خانواده): http://serajgroup.blogfa.com/post-563.aspx
دفتر اول (جهت آشنایی بیشتر): http://serajgroup.blogfa.com/post-553.aspx













