چند بار نوشتم و پاک کردم. نمی دانم از کجا شروع کنم! نمی دانم از که بگویم! از مادرم بگویم یا از نرگس و زهرا؟! از عمویم عبدالله بگویم یا از برادارنم؟! آن روز خیابان مولوی هم تنها شده بود. دیگر مردی با تمام وقار و مهربانی اش به آن جا پا نمی گذاشت. همه ی مان تنها شده بودیم. باورش سخت بود. بر سر مزار، نرگس خیلی گریه کرد. وقتی با خودم فکر می کنم که دیگر بر نمی گردد . . . نه نمی شود، خیلی سخت است! چه بگویم؟! آن روزها خیلی سخت گذشت. درگذشت پدر و دوری از ایشان از یک طرف و زحمتی که مادر و خواهران و برادران و فامیل برای آبروداری می کشیدند نیز از طرف دیگر! خیلی بی حوصله شده بودم. با خودم می گفتم این همه زحمت و خستگی در این اوضاع سخت روحی چه لزومی دارد؟! باز هم خودم به خودم جواب می دادم: خوب بالاخره باید آبروداری کرد. اما چه آبروداری ای؟ به چه قیمتی؟ گرچه در غم و حسرت رفتنش بودیم اما گویی که فراموش شده است! گویی که دیگر کسی حواسش به پدر نبود! نمی دانم چه بگویم؟! گذشت آن روزگار اما . . .
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست . . .
دفتر سوم (تولد شیرین): http://serajgroup.blogfa.com/post-578.aspx
دفتر دوم (ازدواج محمد، آخرین فرزند خانواده): http://serajgroup.blogfa.com/post-563.aspx
دفتر اول (جهت آشنایی بیشتر): http://serajgroup.blogfa.com/post-553.aspx













