مقدمه
ماترياليسم در ايران
در مقدمه چاپ اول تذكر داده شد هسته اولی اين كتاب دو سخنرانی در
همين موضوع در سالهای 48 و 49 است كه بنا به دعوت انجمن اسلامی
دانشجويان دانشسرای عالی در آن محل ايراد شد و اين بنده مطالب آن دو
سخنرانی را با توضيحات و اضافاتی آماده كرد و در سال 1350 به چاپ
رسانيد . در سال 1352 كه تجديد چاپ شد مطالبی بر چاپ اول افزوده گشت و
تا چاپ هفتم كه در سال گذشته صورت گرفت ، عينا به همان صورت بود كه
در چاپ دوم انجام شده بود .
چند ماه پيش قرار شد چاپ هشتم كتاب با قطع و حروف جديدی صورت گيرد
. فرصت را غنيمت شمرده ، برخی مطالب ديگر كه جای آنها را در اين كتاب
خالی میديدم ، افزودم و اكنون به صورت جامع تری تقديم خوانندگان عزيز
میشود . اين اضافات همه در بخش " نارسايی مفاهيم فلسفی " صورت گرفته
است . قسمت مختصری از اين اضافات ( حدود 3 صفحه ) ، توضيحاتی است پيرامون نظريه هگل درباره
" علت نخستين " و باقی كه در حدود 27 صفحه از اين كتاب را در بر
میگيرد ، مطالب ديگری است در زمينه نارسايی مفاهيم فلسفی غرب . مخصوصا
برای اولين بار نقدهای معروف ديويد هيوم فيلسوف مشهور انگليسی قرن
هفدهم را درباره برهان نظم - كه از نظر غربزدگان سه قرن است كه اين
برهان را از اعتبار انداخته است - با محكها و معيارهای اسلامی در بوته
نقد قرار دادم .
آنچه در اين كتاب درباره علل گرايش به ماديگری آمده ، در حقيقت ،
نقد و بررسی گوشهای از تاريخ عقايد و انديشههای بشری است . تجزيه و
تحليل وقايع تاريخی ، از اين جهت كه با عوامل پيچيدهای سرو كار دارد ،
بسی دشوار است بويژه اگر به تحولات عقايد و انديشهها مربوط باشد . اين
بنده مدعی نيست كه بحث جامع و مانعی در اين موضوع انجام داده است ،
اما اميدوار است راهی به مطلوب باز كرده باشد و ديگران با دقت و فرصت
و امكانات بيشتر به بررسی اين مسأله بپردازند ، كه با توجه به جرياناتی
كه در كشور ما میگذارد ، فوق العاده ضروری و حياتی است . ماترياليسم در
عصر ما - خصوصا در كشور ما - جامه منطق را از خود دور كرده و به سلاح "
تبليغ " مجهز شده است ، از اين رو ابايی ندارد كه علل گرايشها و
اعراضها از ماديگری را به گونهای ديگر كه با هدفهای از پيش تعيين شده
سياسی و اجتماعی منطبق باشد ، توجيه و تفسير نمايد .
موضوع اصلی بحث اين كتاب ، يعنی اثبات يا انكار خدا ، قطعا حساس
ترين و شورانگيزترين موضوعی است كه از فجر تاريخ تاكنون انديشهها را به
خود مشغول داشته و میدارد .
موضع انسان در اين مسأله ، در تمام ابعاد انديشهاش و در جهان بينی او
و ارزيابيهايش از مسائل و در جهت گيريهای اخلاقی و اجتماعیاش تأثير و
نقش تعيين كننده دارد . گمان نمی رود هيچ انديشهای به اندازه اين انديشه " دغدغه آور " باشد . هر فردی كه اندكی
با تفكر و انديشه سرو كار داشته است ، لااقل دورهای از عمر خويش را با
اين " دغدغه " گذرانده است .
تا آنجا كه من از تحولات روحی خودم به ياد دارم از سن سيزده سالگی اين
دغدغه در من پيدا شد و حساسيت عجيبی نسبت به مسائل مربوط به خدا پيدا
كرده بودم . پرسشها - البته متناسب با سطح فكری آن دوره - يكی پس از
ديگری بر انديشهام هجوم میآورد . در سالهای اول مهاجرت به قم كه هنوز از
مقدمات عربی فارغ نشده بودم ، چنان در اين انديشهها غرق بودم كه شديدا
ميل به " تنهايی " در من پديد آمده بود . وجود هم حجره را تحمل نمی
كردم و حجره فوقانی عالی را به نيم حجرهای د خمه مانند تبديل كردم كه
تنها با انديشههای خودم بسر برم . در آن وقت نمی خواستم در ساعات
فراغت از درس و مباحثه به موضوع ديگری بينديشم ، و در واقع ، انديشه در
هر موضوع ديگر را پيش از آنكه مشكلاتم در اين مسائل حل گردد ، بيهوده و
اتلاف وقت میشمردم . مقدمات عربی و يا فقهی و اصولی و منطقی را از آن
جهت میآموختم كه تدريجا آماده بررسی انديشه فيلسوفان بزرگ در اين مسأله
بشوم .
به ياد دارم كه از همان آغاز طلبگی كه در مشهد مقدمات عربی میخواندم ،
فيلسوفان و عارفان و متكلمان - هر چند با انديشههايشان آشنا نبودم - از
ساير علما و دانشمندان و از مخترعان و مكتشفان در نظرم عظيم تر و فخيم تر
مینمودند تنها به اين دليل كه آنها را قهرمانان صحنه اين انديشهها
میدانستم . دقيقا به ياد دارم كه در آن سنين كه ميان 13 تا 15 سالگی بودم
، در ميان آن همه علما و فضلا و مدرسين حوزه علميه مشهد ، فردی كه بيش از
همه در نظرم بزرگ جلوه مینمود و دوست میداشتم به چهرهاش بنگرم و در
مجلسش بنشينم و قيافه و حركاتش را زير نظر بگيرم و آرزو میكردم كه روزی
به پای درسش بنشينم ، مرحوم " آقا ميرزا مهدی شهيدی رضوی " مدرس فلسفه الهی در آن
حوزه بود . آن آرزو محقق نشد ، زيرا آن مرحوم در همان سالها ( 1355 قمری
) درگذشت .
پس از مهاجرت به قم گمشده خود را در شخصيتی ديگر يافتم . همواره
مرحوم آقا ميرزا مهدی را بعلاوه برخی از مزايای ديگر در اين شخصيت میديدم
، فكر میكردم كه روح تشنهام از سرچشمه زلال اين شخصيت سيراب خواهد شد .
اگر چه در آغاز مهاجرت به قم هنوز از " مقدمات " فارغ نشده بودم و
شايستگی ورود در " معقولات " را نداشتم ، اما درس اخلاقی كه وسيله
شخصيت محبوبم در هر پنجشنبه و جمعه گفته میشد و در حقيقت درس معارف و
سير و سلوك بود نه اخلاق به مفهوم خشك علمی ، مرا سرمست میكرد . بدون
هيچ اغراق و مبالغهای اين درس مرا آنچنان به وجد میآورد كه تا دوشنبه و
سه شنبه هفته بعد خودم را شديدا تحت تأثير آن میيافتم . بخش مهمی از
شخصيت فكری و روحی من در آن درس - و سپس در درسهای ديگری كه در طی
دوازده سال از آن استاد الهی فرا گرفتم - انعقاد يافت و همواره خود را
مديون او دانسته و میدانم . راستی كه او " روح قدسی الهی " بود .
تحصيل رسمی علوم عقلی را از سال 23 شمسی آغاز كردم . اين ميل را هميشه
در خود احساس میكردم كه با منطق و انديشه ماديين از نزديك آشنا گردم و
آراء و عقايد آنها را در كتب خودشان بخوانم . دقيقا يادم نيست ، شايد
در سال 25 بود كه با برخی كتب ماديين كه از طرف حزب توده ايران به
زبان فارسی منتشر میشد و يا به زبان عربی در مصر - مثلا - منتشر شده بود
آشنا شدم . كتابهای دكتر تقی ارانی را هرچه میيافتم به دقت میخواندم و
چون در آن وقت به علت آشنا نبودن با اصطلاحات فلسفی جديد فهم مطالب
آنها بر من دشوار بود ، مكرر میخواندم و يادداشت بر میداشتم و به كتب
مختلف مراجعه می كردم . بعضی از كتابهای ارانی را آنقدر مكرر خوانده بودم كه جملهها در
ذهنم نقش بسته بود . در سال 29 يا 30 بود كه كتاب اصول مقدماتی فلسفه
ژرژ پوليتسر استاد دانشكده كارگری پاريس به دستم رسيد . برای اينكه
مطالب كتاب در حافظهام بماند ، همه مطالب را خلاصه كردم و نوشتم . هم
اكنون يادداشتها و خلاصههايی را كه از آن كتاب و كتاب ماترياليسم
ديالكتيك ارانی برداشتهام ، دارم .
در سال 29 در محضر درس حضرت استاد ، علامه كبير آقای طباطبايی روحی
فداه كه چند سالی بود به قم آمده بودند و چندان شناخته نبودند ، شركت
كردم و فلسفه بوعلی را از معظم له آموختم و در يك حوزه درس خصوصی كه
ايشان برای بررسی فلسفه مادی تشكيل داده بودند نيز حضور يافتم . كتاب
اصول فلسفه و روش رئاليسم - كه در بيست ساله اخير نقش تعيين كنندهای
در ارائه بی پايگی فلسفه مادی برای ايرانيان داشته است - در آن مجمع پر
بركت پايه گذاری شد .
برای من كه با شور و شوق و علاقه زائد الوصفی فلسفه الهی و فلسفه مادی
را تعقيب و مطالعه و بررسی میكردم ، در همان سالها كه هنوز در قم بودم
مسلم و قطعی شد كه فلسفه مادی واقعا فلسفه نيست و هر فردی كه عميقا
فلسفه الهی را درك كند و بفهمد ، تمام تفكرات و انديشههای مادی را نقش
بر آب میبيند و تا امروز كه بيست و شش سال از آن تاريخ میگذرد و در
همه اين مدت از مطالعه اين دو فلسفه فارغ نبودهام ، روز به روز آن
عقيدهام تأييد شده كه فلسفه مادی فلسفه كسی است كه فلسفه نمی داند .
از همان اوايل كه به مطالعه اين دو فلسفه پرداختم ، سعیام اين بود كه
وجوه اختلاف اين دو فلسفه را دقيقا و عميقا درك كنم . میخواستم بدانم
راه اين دو فلسفه در كجا از هم جدا میشود و نقطه اصلی اختلاف نظر كجاست
؟ آنچه خودم در اين جهت میفهميدم اين بود كه نقطه اصلی اختلاف نظر ،
دايره " وجود " و " واقعيت " است . مادی ، واقعيت و وجود را در انحصار آنچه مادی است - يعنی در انحصار
آنچه جسم و جسمانی است ، آنچه به نحوی دارای ابعاد مكانی و زمانی است ،
آنچه دستخوش تغيير و تحول است ، آنچه قابل اشاره حسيه است ، آنچه
محدود و نسبی است - میداند و به واقعيتی ورای اين واقعيتها قائل نيست .
اما الهی ، واقعيت و وجود را در انحصار اين امور نمی داند ، اين امور را
بخشی از واقعيت میشمارد نه تمام واقعيت . الهی بر خلاف مادی به
واقعيات غير مادی و نامحسوس و مجرد از زمان و مكان و حركت ، به
واقعيت ثابت و جاودانه ، ايمان دارد . پس مكتب مادی مكتب انحصار
است و مكتب الهی مكتب ضد انحصار .
ولی وقتی كه به كتب ماديين مراجعه میكردم میديدم مطلب به شكل ديگر
طرح میشود . مثلا به اين شكل طرح میشود كه مسأله اساسی فلسفه - كه فلاسفه
را به دو اردوی كاملا مختلف تقسيم میكند - اين است كه آيا ماده مقدم
است يا شعور ؟ آيا عين مقدم است يا ذهن ؟ آنان كه ماده را مقدم بر شعور
و عين را مقدم بر ذهن میدانند ، يعنی ماده را خالق شعور و عينيت را منشأ
ذهنيت میشمارند ، گروه ماترياليستها هستند و آنان كه شعور را خالق ماده
و ذهن را آفريننده عين میدانند ، گروه ايده آليستها و متافيزيسينها و
مذهبيها هستند . و يا آنجا كه منطق ديالكتيك را شرح میدهند میگويند :
ديالكتيك برخلاف متافيزيك ، طبيعت را مجموعه تصادفات اشياء و
پديدههايی كه از يكديگر مجزا و منفرد بوده و به يكديگر وابستگی ندارند ،
نمیداند ، ديالكتيك برخلاف متافيزيك كه برای طبيعت يك حالت آرامش و
ركود و سكون تغيير ناپذير قائل است ، آن را متحرك و در حال تحولات پی
در پی میداند ، ديالكتيك برخلاف متافيزيك . . .
وقتی كه طرح اين مسائل را در كتب ماديين به اين شكل و به اين صورت
میديدم ، در انديشه فرو میرفتم كه چرا مسائل به اين صورت طرح میشود ؟ ذهنم را به كتب و انديشههای الهيون كه با آنها آشنا بودم
معطوف میكردم ، میديدم چنين مسائلی برای الهيون مطرح نيست و نمی تواند
مطرح باشد . ذهن مقدم بر عين و خالق عين است يعنی چه ؟ كجا گفتهاند جهان
يك سلسله اجزای منفرد و بی رابطه با يكديگر است ؟ كدام فلسفه الهی
میگويد جهان ثابت و راكد است ؟ عميق ترين نظريهها درباره اينكه جهان
يك " واحد حركت " است ، از طرف الهيون عنوان و اثبات شده است .
طولی نكشيد كه راز و رمز اين گونه طرح كردنها از طرف ماديين بر من
روشن شد . آن راز چه بود ؟ يك چيز ، يك چيز بسيار ساده : ضعف منطق
ماديين و ترس آنها از مواجهه با مسائل در چهره اصلی .
ماديين كاملا احساس كردهاند كه اگر مسائل را به صورت اصلی و صحيح مطرح
كنند ، كلاهشان سخت پس معركه است ، ناچار كانالهای انحرافی ايجاد
میكنند و مغلطه به كار میبرند .
انديشههای مادی در جهان اسلام و در فرهنگ و تمدن اسلامی سابقه طولانی
دارد . از آيات قرآن بر میآيد كه انديشه انكار خدا و معاد در عصر
جاهليت در ميان مردم جزيره العرب وجود داشته است . از قرن دوم هجری كه
اختلاط ملل مختلف آغاز شد و برخورد عقايد و آراء سخت اوج گرفت ، ماديين
در كمال آزادی عقايد و انديشههای خويش را در محافل علمی و در مجالس
علنی ابراز میداشتند و ديگران را به پيروی از مكتب خويش دعوت میكردند
. احيانا در مسجد الحرام و يا مسجد النبی حلقه تشكيل میدادند و به گفتگو
درباره عقايد خويش میپرداختند . اينچنين آزادی برای ماديين در هيچ محيط
مذهبی در جهان سابقه ندارد . با همه اينها ، با آنكه انديشهها ی مادی
همواره در محافل علمی و غير علمی مطرح بود ، اين انديشهها طرفدارانی از انديشمندان واقعی به دست نياورد . افرادی بودهاند كه مادی فكر میكردهاند
، ولی هيچ گاه شخصيت برجسته صاحبنظر علمی را نمی يابيم كه واقعا پيرو
مكتب مادی باشد . آنچه احيانا به ابن مقفع و محمد بن زكريای رازی و يا
خيام نسبت داده میشود ، اساس درستی ندارد و غالبا دشمنان اينها روی
اغراض شخصی اين نسبتها را دادهاند ( 1 ) .
با اينكه در همه دورهها زنادقه و دهريينی بودهاند كه با شعر و نثر و
خطابه عقايد خويش را تبليغ میكردهاند ، ما از نظر تاريخ انديشه به
انديشهای قابل طرح از ماديين بر نمیخوريم . انديشههايی كه به سود فلسفه
مادی و به عنوان اشكال و ايرادی بر فلسفه الهی طرح شده - كه قابل بررسی
بوده است - از طرف خود الهيون طرح شده است . از اين رو ماديين در جهان
اسلام " تاريخ " و سرگذشت دارند ، اما انديشههای مادی " تاريخ " و
سرگذشتی ندارد .
در نيم قرن اخير ، فلسفه مادی در ايران و ساير كشورهای اسلامی در اثر
ترجمه كتب فلاسفه مادی غرب جانی تازه گرفت و پيروانی به دست آورد ،
ولی در همان حمله اول بی پايگیاش ظاهر شد و از پای درآمد ، معلوم شد كه
انديشههای مادی با همه زرق و برقهای ظاهری ، محتوايی ندارد . كاملا مشهود
است كه ماترياليستهای ايران در برابر الهيون پاسخی ندارند و جز تكرار
همان سخنان هميشگی كاری از آنها ساخته نيست . آنان ترجيح میدهند كه خود
را درگير اين مسائل نكنند و همان روش " سراسر تبليغی " را كه با آن
آشنا هستيم ادامه دهند .
ماترياليستهای ايران اخيرا به تشبثات مضحكی دست زدهاند . اين تشبثات
بيش از پيش فقر و ضعف اين فلسفه را میرساند . يكی از اين
پاورقی :
. 1 رجوع شود به كتاب خدمات متقابل اسلام و ايران بخش سوم ، فصل
فلسفه و حكمت .
تشبثات " تحريف شخصيتها " است . كوشش دارند از راه تحريف شخصيتهای
مورد احترام ، اذهان را متوجه مكتب و فلسفه خود بنمايند .
يكی از شاعران به اصطلاح نوپرداز ، اخيرا ديوان لسان الغيب خواجه شمس
الدين حافظ شيرازی را با يك سلسله اصطلاحات كه داستان " شدرسنا " را
به ياد میآورد به چاپ رسانيده و مقدمهای بر آن نوشته است . مقدمه خويش
را اينچنين آغاز میكند :
" به راستی كيست اين قلندر يك لاقبای كفرگو كه در تاريك ترين ادوار
سلطه رياكاران زهد فروش ، در ناهار بازار زهد نمايان . . . يك تنه وعده
رستاخيز را انكار میكند ، خدا را عشق و شيطان را عقل میخواند و شلنگ
انداز و دست افشان میگذرد كه :
اين خرقه كه من دارم در رهن شراب اولی وين دفتر بی معنی غرق میناب
اولی
. . . يا تسخير زنان میپرسد :
|
چو طفلان تا كی ای زاهد فريبی |
|
به سيب بوستان و جوی شيرم |
و يا آشكارا به باور نداشتن مواعيد مذهبی اقرار میكند كه فی المثل :
|
من كه امروزم بهشت نقد حاصل میشود |
|
وعده فردای زاهد را چرا باور كنم؟ |
به راستی كيست اين مرد عجيب كه با اين همه ، حتی در خانه قشری ترين
مردم اين ديار نيز كتابش را با قرآن و مثنوی در يك طاقچه مینهند ، بی
طهارت دست به سويش نمیبرند و چون به دست گرفتند همچون كتاب آسمانی
میبوسند و به پيشانی میگذارند ، سروش غيبیاش میدانند و سرنوشت اعمال و
افعال خود را با اعتماد تمام بدو میسپارند ؟ كيست اين " كافر " كه
چنين به حرمت در صف پيغمبران و اولياء اللهش مینشانند ؟ " ( 1 ) .
من اضافه میكنم : كيست اين مرد كه با " اين همه " كفر گوييها و
پاورقی :
. 1 احمد شاملو : حافظ شيراز ( مقدمه ) ، ص 25 و . 26
انكارها و بی اعتقاديها همشاگردیاش در درس خواجه قوام الدين عبدالله كه
ديوان او را پس از مرگش جمع آوری كرد ، از او به عنوان " ذات ملك
صفات ، مولانا الاعظم السعيد ، المرحوم الشهيد ، مفخر العلماء ، استاد
نحارير الادباء ، معدن اللطائف الروحانية ، مخزن المعارف السبحانية " (
1 ) ياد میكند و علت موفق نشدن خود حافظ به جمع آوری ديوانش را اينچنين
توضيح میدهد :
" به واسطه محافظت درس قرآن و ملازمت بر تقوا و احسان و بحث كشاف
و مفتاح و مطالعه مطالع و مصباح و تحصيل قوانين ادب و تجسس دواوين عرب
، به جمع اشتات غزليات نپرداخت " ( 2 ) .
اين كيست كه استادش قوام الدين عبدالله كه حافظ سحرگاهان به درس او
میرفته است " به كرات و مرات در اثنای محاوره ( به خواجه شمس الدين
حافظ ) گفتی كه اين " فرايد فوائد " را همه در يك عقد میبايد كشيد . .
. و آن جناب ( حافظ ) حوالت رفع ترفيع اين بنابر ناراستی روزگار كردی .
. . " ( 3 ) .
اين كيست كه استاد ديگرش علامه بزرگ و محقق نامدار مير سيد شريف
گرگانی " هرگاه در مجلس درسش شعر خوانده میشد میگفت به عوض اين
ترهات به فلسفه و حكمت بپردازيد . اما چون شمس الدين محمد میرسيد ،
علامه گرگانی میپرسيد : بر شما چه الهام شده است ؟ غزل خود را بخوانيد .
شاگردان علامه به وی اعتراض میكردند : اين چه رازی است كه ما را از
سرودن شعر منع میكنی ولی به شنيدن شعر حافظ رغبت نشان میدهی ؟ و استاد
در پاسخ میگفت : شعر حافظ همه الهامات و حديث قدسی و لطايف حكمی و
نكات
پاورقی :
. 1 حافظ ، چاپ قزوينی ( مقدمه ) ، ص " ق " ( 100 ) .
. 2 همان كتاب ، ص " قو " ( 106 ) .
. 3 همان كتاب ، ص " قح " ( 108 ) .
قرآنی است " ( 1 ) .
به راستی اين كافر كيست كه از طرفی همه مواعيد مذهبی را انكار میكند و
از طرف ديگر میگويد :
|
زحافظان جهان كس چو بنده جمع نكرد |
|
لطايف حكمی با نكات قرآنی (2) |
اين كيست كه از طرفی مطابق كشف بزرگ ( ! ) اين شاعر معاصر ، پس از
يك سلسله جستجو به دنبال حقيقت ، خسته و سرخورده به فلسفه " خوش باشی
" و دم غنيمتی و عيش پرستی رو آورده و از غنيمت شمردن فرصت ، كامجويی
از عمر و از دست ندادن لحظه سخن میگويد :
ساقيا سايه ابر است و بهار و لب جوی من نگويم چه كن ار اهل دلی خود
تو بگوی
|
بوی يكرنگی از اين نقش نمی آيد خيز |
|
دلق آلوده صوفی به میناب بشوی |
سفله طبع است جهان بركرمش تكيه مكن ای جهان ديده ثبات قدم از سفله
مجوی
و بلافاصله عكس اين را دستور میدهد :
دو نصيحت كنمت بشنو و صد گنج ببر از ره " عيش " درآو به ره عيب
مپوی
|
شكر آن را كه دگر باره رسيدی به بهار |
|
بيخ نيكی بنشان و ره تحقيق بجوی |
|
روی جانان طلبی آينه را قابل ساز |
|
ورنه هرگز گل و نسرين ندمد زآهن و روی |
پاورقی :
. 1 مقدمه ابوالقاسم انجوی نقل از دكتر محمد معين در كتاب حافظ شيرين
سخن .
. 2 حافظ ، چاپ قزوينی ، ص " قكو " ( 126 ) .
اين كيست كه در يك غزل ، اول مطابق نظر شاعر نوپرداز ، فلسفه " خوش
باشی " را تبليغ میكند و میگويد :
صبا به تهنيت پير ميفروش آمد كه موسم طرب و " عيش " و ناز و
نوش آمد
|
هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشای |
|
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد |
تنور لاله چنان بر فروخت باد بهار كه غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش
آمد
و بعد يكمرتبه زبان خودش را بر میگرداند و عيش و عشرت را به گونهای
ديگر تعبير میكند و میگويد :
به گوش هوش نيوش از من و به " عشرت " كوش كه اين سخن سحر از
هاتفم به گوش آمد
زفكر ( تفرقه ) باز آی تا شوی ( مجموع ) به حكم آنكه چو شد ( اهرمن )
، ( سروش ) آمد
آخر چه ارتباطی است ميان هاتف سحری و دستور عيش و عشرت ؟ ! چه
ارتباطی است ميان عيش و عشرت و باز آمدن از فكر " تفرقه " و مجموعه
شدن خاطرات و تمركز ذهن ؟ ! و چه ارتباطی است ميان باز آمدن از "
تفرقه " و " مجموع " شدن ، با رفتن اهرمن و آمدن سروش ؟ !
آيا اينها يك سلسله سخنان ياوه و بی ربط نيست ؟ اگر اينها را ياوه و
بی ربط ندانيم پس با كشف بزرگ شاعر سترگ معاصر ( ! ) چه كنيم ؟
اين كيست كه از يك طرف رستاخيز را انكار میكند و از طرف ديگر "
انسان " را به گونهای ديگر میبيند ، دل را " جام جم " ، " گوهری كه
از كان جهانی دگر " است ، قطرهای كه " خيال حوصله بحر میپزد " ، "
پادشاه سدره نشين " میخواند و به " انسان قبل الدنيا " و " انسان بعد الدنيا " معتقد است ، دنيا را كشتزار جهانی ديگر معرفی
میكند ، دغدغه " نامه سياه " دارد و تن را غباری میداند كه " حجاب
چهره جانش " شده است .
|
سالها دل طلب جام جم از ما میكرد |
|
آنچه خود داشت زبيگانه تمنا میكرد |
|
گوهری كز صدف كون و مكان بيرون است |
|
طلب از گمشدگان لب دريا میكرد |
|
گوهر جام جم از كان جهانی دگر است |
|
تو تمنا زگل كوزه گران میداری |
كه ای بلند نظر پادشاه سدره نشين نشيمن تو نه اين كنج محنت آباد
است
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش وه كه بس بی خبر از
غلغل چندين جرسی
|
بال بگشا و صفير از شجر طوبی زن |
|
حيف باشد چو تو مرغی كه اسير قفسی |
|
خيال حوصله بحر میپزد هيهات |
|
چه هاست در سر اين نقطه محال انديش |
|
حجاب چهره جان میشود غبار تنم |
|
خوشا دمی كه از اين چهره پرده برفكنم |
چنين قفس نه سزای چومن خوش الحانی است روم به روضه رضوان كه مرغ
آن چمنم
|
در آستين جان تو صد نافه مندرج |
|
و آن را فدای طره ياری نمی كنی |
|
آبرو میرود ای ابر خطا شوی ببار |
|
كه به ديوان عمل نامه سياه آمدهايم |
از نامه سياه نترسم كه روز حشر با فيض لطف او صد از اين نامه طی
كنم
گوهر معرفت اندوز كه با خود ببری كه نصيب دگران است نصاب زر و
سيم
|
تخم وفا و مهر در اين كهنه كشتزار |
|
آنگه عيان شود كه بود موسم درو |
|
مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو |
|
يادم از كشته خويش آمد و هنگام درو |
اين كافر كيست كه از طرفی مطابق تحقيق عميق و كشف بزرگ شاعر سترگ
معاصر ( ! ) در بی اعتقادی كامل بسر میبرده و همه چيز را نفی و انكار
میكرده ، و از طرف ديگر در طول شش قرن مردم فارسی زبان از دانا و بی
سواد او را در رديف اولياء الله شمردهاند و خودش هم جا و بی جا سخن از
خدا و معاد و انسان ماورايی آورده است . ما كه كشف اين شاعر بزرگ
معاصر ( ! ) را نمی توانيم ناديده بگيريم ، پس معما را چگونه حل كنيم ؟
من حقيقتا نمی دانم آيا واقعا اين آقايان نمی فهمند يا خود را به نفهمی
می زنند ؟ مقصودم اين است كه آيا اينها نمی فهمند كه حافظ را نمی فهمند و يا میفهمند كه نمی فهمند ، ولی خود را به نفهمی میزنند ؟
شناخت كسی مانند حافظ آنگاه ميسر است كه فرهنگ حافظ را بشناسند و برای
شناخت فرهنگ حافظ لااقل بايد عرفان اسلامی را بشناسند و با زبان اين
عرفان گسترده آشنا باشند .
عرفان ، گذشته از اينكه مانند هر علم ديگر اصطلاحاتی مخصوص به خود دارد
، زبانش زبان " رمز " است . خود عرفا در برخی كتب خود كليد اين
رمزها را به دست دادهاند . با آشنايی با كليد رمزها بسياری از ابهامات
و ابهامات رفع میشود . اينجا به عنوان مثال موضوعی را طرح میكنم كه با
اشعاری كه شاعر بزرگ معاصر ( ! ) به عنوان سند الحاد حافظ آورده مربوط
میشود و آن موضوع " دم " يا " وقت " است .
عرفا - و در اين جهت حكما نيز با آنها هم عقيدهاند - معتقدند كه انسان
تا در اين جهان است بايد مراتب و مراحل آن جهان را طی كند ، و اين آيه
قرآن نيز مستند ايشان است : " « و من كان فی هذه اعمی فهو فی ا×خره
اعمی و اضل سبيلا »" ( 1 ) . محال است كه انسان در اين جهان چشم حقيقت
بينش باز نشده باشد و در آن جهان باز گردد . آنچه به نام " لقاء الله
" در قرآن كريم آمده است بايد در همين جهان تحصيل گردد . اينكه زاهدان
و متعبدان قشری میپندارند كه با انجام يك سلسله اعمال ظاهری ، بدون
اينكه نفس در اين جهان اطوار خود را طی كرده باشد ، میتوان به جوار قرب
الهی رسيد ، خيال خام و وعده " نسيه " شيطانی است . فخرالدين رازی در
يك رباعی چنين میگويد :
|
ترسم بروم ، عالم جان ناديده |
|
بيرون روم از جهان ، جهان ناديده |
|
در عالم جان چون روم از عالم تن ؟ |
|
در عالم تن ، عالم جان ناديده |
پاورقی :
. 1 اسراء / . 72
عارف كه همواره با زبان طنز ، زاهد را مورد ملامت قرار میدهد و از "
نقد " دم میزند و نسيه را بی اعتبار میشمارد ، اين حقيقت را میگويد .
اگر حافظ میگويد :
|
من كه امروز بهشت نقد حاصل میشود |
|
وعده فردای زاهد را چرا باور كنم |
چنين منظوری دارد و با اشعار ديگرش منافات ندارد .
بعضی پنداشتهاند حافظ تناقض گويی میكند و يا در يك دوره يك جور
عقيده داشته و در دوره ديگر جور ديگر و يك گردش 180 درجهای كرده است .
بعضی ديگر پا را از اين هم بالاتر گذاشته و مدعی شدهاند حافظ در هر شبانه
روز يك بار تغيير عقيده میداده است ، سرشب به عيش و نوش و باده
گساری و ساده بازی مشغول بوده و سحرگاه يكسره به دعا و نياز و نيايش و
توبه و انابه میپرداخته است ، چون به همان اندازه كه درباره باده و ساده
سخن گفته است از سحر خيزی و گريه سحری سخن گفته است .
من نمی دانم كسانی كه مفهوم عيش حافظ را به " خوش باشی " و به
اصطلاح به اپيكوريسم توجيه میكنند ، اين بيت را چگونه تفسير میكنند :
|
نمی بينم نشاط " عيش " در كس |
|
نه درمان دلی نه درد دينی |
يا میگويد :
|
عشرت كنيم ورنه به حسرت كشندمان |
|
روزی كه رخت جان به جهان دگر كشيم |
" دم " يا " وقت " كه عارف بايد آن را مغتنم شمارد تنها اين
نيست كه كار امروز را به فردا نيفكند ، بلكه هر سالكی در هر درجه و
مرتبهای كه هست " وقت " و " دم " مخصوص به خود دارد . حافظ میگويد
: من اگر باده خورم ورنه چه كارم با كس حافظ راز خود و ( عارف وقت
) خويشم
يا میگويد :
قدر ( وقت ) ار نشناسد دل و كاری نكند بس خجالت كه از اين حاصل
( اوقات ) بريم
فعلا مجال بيش از اين نيست . اين بنده در سه چهار سال پيش در دانشكده
الهيات و معارف اسلامی پنج كنفرانس درباره " عرفان حافظ " دادم . اقلا
پنج كنفرانس ديگر هم لازم بود كه تا اندازهای پرده از روی انديشههای
تابناك اين سالك راه حق كه بحق او را " لسان الغيب " خواندهاند ،
برداشته شود . يادداشتهايش موجود است و شايد روزی موفق به تنظيم و پخش
و نشر آنها بشوم . جای تأسف است كه مردی آنچنان ، اينچنين تفسير میشود
. به هر حال ، مادی مسلكان از چسباندن حافظ به خود طرفی نمی بندند .
يكی ديگر از شخصيتهايی كه اخيرا مادی مسلكان برای توجيه خود دست به
تحريف او زدهاند ، حسين بن منصور حلاج است . حلاج يك شخصيت جنجال انگيز
در جهان اسلام است . من در اينجا نمی خواهم درباره اين شخصيت جنجالی
بحث كنم . درباره اين مرد دو نظريه مختلف وجود داشته است :
عرفا ، و از آن جمله حافظ ، او را عارفی بلند قدر میدانند كه به مقام
" فناء فی الله " و " بقاء بالله " رسيده بوده است و از مقاماتش كه
برای مردم قشری قابل فهم و درك نبوده بازگو میكرده است و همين باعث
قتلش شد . حافظ میگويد :
|
مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش |
|
كو به تأييد نظر حل معما میكرد |
|
گفت آن يار كزو گشت سردار بلند |
|
جرمش آن بود كه اسرار هويدا میكرد |
عرفا معتقدند كه " انا الحق " گفتن ادعای خدايی نيست ، ادعای فنا و
انجذاب در خداست و اين گونه انجذابها را كسی درك میكند كه خود احيانا
اين جاذبه را حس كرده باشد . حافظ میگويد :
|
رموز سر انا الحق چه داند آن غافل |
|
كه منجذب نشد از جذبههای سبحانی |
محمود شبستری در بيان اينكه " انا الحق " حلاج ، ادعای فنا و مظهريت
است نه الوهيت ، میگويد :
|
روا باشد انا الحق از درختی |
|
چرا نبود روا از نيكبختی |
او در اين بيت اشاره دارد به داستان موسی و وادی ايمن و شجره طور كه
در قرآن آمده موسی از درخت شنيد : " « اننی انا الله لا اله الا انا
فاعبدنی »" ( 1 ) .
حاجی سبزواری حكيم و عارف بزرگ قرن سيزدهم میگويد :
موسی يی نيست كه دعوی انا الحق شنود ورنه اين زمزمه اندر شجری نيست
كه نيست
از طبقه عرفا و حكيمان عارف مشرب كه بگذاريم ، ديگران غالبا او را
مردی شعبده باز دانستهاند كه ادعای عرفان و " حلول " میكرده است .
بعضی مانند هجويری و عطار به دو شخصيت به اين نام قائلاند كه اتفاقا
معاصر يكديگر بودهاند : يكی عارف كامل ، ديگری شعبده باز .
در ميان مستشرقين غربی ظاهرا هيچ كس به اندازه ماسينيون درباره
پاورقی :
. 1 طه / . 14
حلاج كار نكرده است . ماسينيون ، حلاج را يك عارف پاك مسلمان و شهيد
عرفان مینامد .
برخی مادی مسلكان معاصر خواستهاند از حلاج يك مادی منكر خدا بسازند كه
نه تنها اعتقاد به خدا نداشته است ، به هيچ وجه هم نمی خواسته با ادعای
حلول خدا در خود ، به خدا رسيدن و خدا شدن خود را تبليغ كند ، بلكه
میخواسته انديشه انكار خدا را تبليغ نمايد . اين گروه بر خلاف گروه اول
كه حلاج را يك عارف و اصل میدانند و او را مبلغ انديشه " وصل "
میشمارند و بر خلاف گروه دوم كه او را يك دروغزن میدانند و مبلغ انديشه
" حلول " میشمارند و به هر حال هر دو دسته تبليغات حلاج را براساس
قبول وجود خداوند تلقی میكنند ، او را منكر خدا و مبلغ انديشه انكار و
نفی خدا میشمارند . اينها میگويند حلاج نمی خواسته برای خود مقامی ، اعم
از " وصل " يا " حلول " ، اثبات كند ، بلكه فقط میخواسته خدا را نفی
و انكار نمايد . طبق نظر اين مدعيان ، حلاج نه تنها يك ماترياليست تمام
عيار بوده ، منطقا نيز از منطق ديالكتيك پيروی میكرده است . يعنی
ماترياليسم او ماترياليسم ديالكتيك بوده و همان فلسفه و منطق را داشته
كه هزار سال بعد از او ماركس و انگلس با تكيه بر ماترياليسم فوير باخ و
منطق هگل در جهان علم كردند ، و نه تنها شخصا يك ماترياليست ديالكتيسين
بوده ، درد خلق و رنج تودههای زحمتكش را داشته و هدفش تشكيل حزب و
جمعيت برای واژگون كردن رژيم فئوداليسم حاكم و نهادهای وابسته به آن
بوده است .
از نظر ما مهم اين نيست كه بدانيم آيا يك نفر به نام حسين حلاج وجود
داشته و همه قضايايی كه نسبت داده میشود ، به يك نفر تعلق دارد و يا دو
نفر بودهاند : يكی عارف و مسلمان و پاك نهاد ، و هم او بوده كه انا
الحق گفته ، و ديگری مردی شعبده باز و حيلهگر بوده كه با قرامطه ارتباط
داشته است . و همچنين اين جهت برای ما مهم نيست كه بدانيم بر فرض اينكه يك نفر بوده نه دو نفر ، آيا او به عنوان يك
فرد ، مؤمن و مسلمان بوده يا ملحد و ماترياليست . آنچه فعلا برای ما مهم
است اين است كه بدانيم اين آقايان مادی مسلك معاصر چه اندازه در
گفتههای خود صداقت دارند و چه اندازه " علمی " میانديشند ، و ديگر
اينكه بدانيم ماترياليسم در ايران از نظر منطقی چه اندازه در تنگنا قرار
گرفته كه به اين تشبثات دست میزند .
كتابی اخيرا به نام حلاج منتشر شده و يكی از روزنامههای ملی ( ! ) بدون
هيچ نظر خاصی و بدون هيچ انگيزه غير ملی ( ! ) دو صفحه در دو روز به
معرفی و تقريظ بر اين كتاب اختصاص داد ! اين كتاب مدعی است كه حلاج در
دوره آخر عمر خود يك ماترياليست تمام عيار بوده است ، و مدعی است كه
افكار مترقی ماترياليستی حلاج همه در آن عده از آثار او بوده كه سوزانده
شده و اثری از آنها در دست نيست . ( اما به چه دليل چنين افكاری در آن
كتابها بوده است ، معلوم نيست . ) از نظر مؤلف اين كتاب حالا كه آنها
از بين رفته و اظهار نظرهای گروههای مختلف موافق و مخالف حلاج همه مورد
تخطئه قرار میگيرد ، پس يگانه مدرك ، آثار منسوب به اوست كه باقی
مانده است .
مؤلف كتاب اقرار میكند كه اشعار فارسی منسوب به حلاج از او نيست .
باقی میماند كتاب طاسين الازل او كه مورد استناد ماسينيون است و
ماسينيون به استناد آن اثر ، او را عارفی مسلمان و شهيد عرفان میداند ، و
ديگر اشعار عربی او . مؤلف كتاب در انتساب طاسين الازل به حلاج ترديد
میكند ، باقی میماند اشعار عربی حلاج كه در اختيار همه بوده است ، و مدعی
میشود اين اشعار از نظر مضمون متناقضاند . بعضی اشعار ، او را متفكری
ملحد و بعضی ديگر او را عارفی زاهد مینمايانند . لهذا مؤلف بدون هيچ
دليل آن اشعار را به سه دوره مختلف از عمر حلاج تقسيم میكند : دوره عرفان
و تصوف كه دوره مذهبی بودن اوست ، دوره ترديد ، و بالاخره دوره الحاد و عصيان . از جمله اشعار دوره
عرفان و تصوف او - و به قول مؤلف كتاب حلاج " دوره از خود بيگانگی او
" - اشعاری است به اين مضمون :
" عنايت و ياری او كه مانند رمزی به نظر میرسد ، چونان برقی ناگهان
از افق رحمت خدايی جستن میكند و مانند برق همه را روشن میكند . . . همه
چيز گواهی میدهند كه هرچه هست اوست و من نيز بر اين عقيدهام و در
حقيقت هرچه هست اوست " ( 1 ) .
اما آنچه بر دوره الحاد او دلالت دارد " انا الحق " گفتن او و يا
اشعار معروف "
|
اقتلونی يا ثقاتی |
|
أن فی قتلی حياتی |
" است كه به اصطلاح مفهومی ديالكتيكی دارد ، زيرا زندگی را در درون مرگ
جستجو میكند ، يا اشعار ديگر عرفانی از اين قبيل كه مانند آنها را متشرع
ترين عرفا - كه حتی در نزد بعضی به قشری بودن متهماند از قبيل خواجه
عبدالله انصاری - هم گفتهاند و هر كس به اصطلاحات اهل عرفان آشنا باشد ،
مفاهيم آنها را به خوبی درك میكند .
اگر جملههايی از قبيل "
|
ان فی قتلی حياتی |
" دليل بر انديشه مادی ديالكتيكی باشد ، پس تكليف ما با نهج البلاغه
علی ( عليه السلام ) چه میشود كه میگويد : " « فالموت فی حياتكم مقهورين
، و الحياه فی موتكم قاهرين » " ؟ ( 2 ) .
مؤلف از طرفی میگويد حلاج انديشههای ماترياليستی را تبليغ میكرد و از
طرف ديگر اقرار دارد كه حلاج در پی ياد گرفتن شعبده و جادو و كارهای
معجزه مانند بود كه خود او را به صورت پيغمبران جلوه دهد ( 3 ) .
اگر واقعا او انديشه ماترياليستی داشته ، يكی از انديشههايی كه با
پاورقی :
. 1 علی مير فطروس : حلاج ، ص . 140
. 2 نهج البلاغه ، خطبه . 51
. 3 علی ميرفطروس : حلاج ، ص . 148
آنها مبارزه میكرده معجزه و خرق عادت بوده است . آيا حلاج با معجزه و " شخصيت ، ثمره تكامل تاريخی - اجتماعی و شخصی و بروز ارزشهای
اجتماعی انسان است . شخصيت محصولی است از يك روند تاريخی - اجتماعی
كه در جريان پراتيك و درك ارزشهای اجتماعی حادث میشود ، شكل میگيرد ،
قوام میيابد و برای پاسخ دادن به يك ضرورت عينی و تاريخی به ميدان
كشيده میشود " ( 1 ) .
از طرف ديگر ، آنجا كه پای شخصيت حلاج به عنوان يك متفكر بزرگ مادی
به ميان میآيد ، میگويد :
" اشعاری كه انديشههای مترقی حلاج را بازگو میكردند ، اگر چه به طور
كلی سوزانده شدند ، اما تعدادی از آثار و اشعار موجود او دارای ذخايری از
انديشههای ا لحادی و ديالكتيكی میباشد . اين آثار بر وحدت و پيوستگی
متقابل اشياء و تبديل و تحول اشياء به يكديگر و بر پيدايی و ناپيدايی
آنها تأكيد مینمايد : " معرفه در ضمن نكره مخفی است و نكره در ضمن
معرفه مخفی است " . ( شرح شطحيات ، ص 428 " ( 2 ) .
من فعلا به مفهوم اين جملهها كه از " شطحيات " حلاج شمرده شده كاری
ندارم ، میخواهم بدانم آيا طبق فلسفهای كه شما پيرو آن هستيد ، امكان
دارد كه در يازده قرن پيش انديشههايی كه به عقيده شما تنها در قرن 19
مسيحی و 13 هجری آن هم در محيط صنعتی اروپا میتوانسته پديد آيد ، از مغز
حلاج بيرون آمده باشد ؟ !
ماترياليسم در ايران در يكی دو سال اخير به نيرنگ تازهای بس خطرناك
تر از " تحريف شخصيتها " دست يازيده است و آن تحريف آيات قرآن
كريم و تفسير مادی محتوای آيات با حفظ پوشش ظاهری
پاورقی :
. 1 همان كتاب ، ص . 115
. 2 همان كتاب ، ص . 152
كه فهميد همه پديدههای اجتماعی ريشه مادی
پاورقی :
. 1 ماترياليسم ديالكتيك .
. 2 ص 284 ، ضميمه چهاردهم .
طبقاتی دارد ، خودبخود پيوند خويش را با مذهب قطع میكند .
ماترياليسم در شكل جديد كه كمتر از نيم قرن است در ايران برای خود جای
پايی پيدا كرده است ، در ابتدا نه منطق الهيون را در سطحی كه بعد با آن
مواجه شد پيش بينی میكرد و نه مذهب را در ميان عموم طبقات و بالاخص
تودهها اين اندازه ريشه دار میدانست . میپنداشت به سادگی میتواند حريف
را ، هم از ميدان منطق و استدلال و هم از صحنه اجتماع خارج سازد . اما در
عمل اين حساب غلط از آب در آمد . اكنون كه نه از راه منطق و استدلال و
نه از راه به اصطلاح وارد كردن خود آگاهی طبقاتی در انديشه تودهها طرفی
نبسته و عملا قوی ترين و با نفوذترين نيروها را در ميان عموم طبقات ، و
بالخصوص طبقه محروم و ستم كشيده ، نيروی مذهب تشخيص داده ، به اين فكر
افتاده كه از خود مذهب عليه مذهب استفاده كند .
مطالعه نوشتههای به اصطلاح تفسيری كه در يكی دو سال اخير منتشر شده و
میشود ، ترديدی باقی نمی گذارد كه توطئه عظيمی در كار است . در اينكه
چنين توطئهای از طرف ضد مذهبها برای كوبيدن مذهب در كار است ، من
ترديد ندارم . آنچه فعلا برای من مورد ترديد است اين است كه آيا
نويسندگان اين جزوهها خود اغفال شدهاند و نمی فهمند كه چه میكنند ، و يا
خود اينها عالما عامدا با توجه به اينكه با كتاب مقدس هفتصد ميليون
مسلمان چه میكنند ، دست به چنين تفسيرهای ماترياليستی زده و میزنند ؟
ما نظر به اينكه در اين نوشتهها آثار و علائم خامی و بی سوادی را فراوان
می بينيم - و به چند نمونه اشاره خواهيم كرد - ترجيح میدهيم كه فعلا
ماترياليسمی را كه به صورت تفسير آيات قرآن در اين يكی دو سال اخير
تبليغ میشود ، " ماترياليسم اغفال شده " بناميم و اگر پس از اين
تذكرات ، باز هم راه انحرافی خود را تعقيب كردند ، ناچاريم آن ماترياليسم را " ماترياليسم منافق " اعلام نماييم .
من در اينجا از همه سروران و فضلا و دانشمندان با حسن نيت اين كشور
دعوت می كنم كه در آنچه من اكنون میگويم با ديده دقت و بی طرفی بنگرند
و اگر واقعا احساس میكنند كه من اشتباه میكنم به من تذكر دهند و منطقا
اشتباه مرا به من ثابت كنند . من خدا را گواه میگيرم كه حاضرم صريحا به
اشتباه خودم اعتراف كنم .
به اين نكته توجه دارم كه تدبر در قرآن مجيد حق هر فرد مسلمانی است و
در انحصار فرد يا گروهی نيست . و باز به اين نكته توجه دارم كه برداشتها
هر اندازه بی غرضانه باشد ، يك جور از آب در نمی آيد . هر كسی ممكن
است ديدگاه ويژهای داشته باشد و حق دارد با توجه به درك مفاهيم لغات و
وارد بودن به اسلوب زبان عربی و اسلوب خاص قرآن و با توجه به شأن نزول
آيات و تاريخ صدر اسلام و با توجه به آنچه مسلم است كه از ناحيه ائمه
اطهار ( عليهم السلام ) در تفسير آيات رسيده است و با توجه به پيشرفتهای
علوم ، در آيات قرآن مجيد تدبر نمايد و برداشتهای خود را كه لااقل خودش
بينه و بين الله به آنها معتقد است ، به عنوان تفسير يا هر عنوان ديگری
در اختيار ديگران بگذارد . اما میدانيم در طول تاريخ از طرف گروههايی از
" باطنيه " و غير باطنيه تفسيرهايی از آيات شده است كه آنها را به
حساب تفسير و برداشت نمی توان گذاشت ، مسخ و تحريف است نه برداشت و
تفسير .
من ترجيح میدهم در مطالبی كه میخواهم تذكر دهم ، خود اين نويسنده و يا
نويسندگان را - كه فرض ما فعلا بر اين است كه اغفال شدهاند و قصد خيانتی
در كار نيست - مخاطب قرار دهم .
عزيزان من ! شما در مقدمه تفسير خود از وضع تفاسير و مفسرين گذشته
مطالبی نوشتهايد كه تنها در خطابه و منبر كه كسی از كسی مدرك و دليل نمی
خواهد بايد به كاربرده شود . كی و كجا وضع تفسير و مفسر آنچنان بوده كه
شما نوشتهايد ؟ آيا تاريخ را با چشم به هم گذاشتن و خطابه سرايی میتوان رقم زد ؟ آيا اگر هزارها مفسر معروف و غير
معروفی كه در تاريخ آمده و رفتهاند به شما عرضه بدارند ، میتوانيد با
همان معيار طبقاتی خودتان آنها را توجيه كنيد ؟ من نمی خواهم بيش از اين
درباره اين بررسی - كه بسی طولانی است - با شما سخن بگويم .
شما در تفسير خود ، معيار را اين قرار دادهايد كه كتاب هر مؤلف را از
طريق آشنايی با خواست او و طرز تفكر او میتوان تفسير كرد و ما خواست
خدا و طرز تفكر خدا را ( برای اولين بار ) به دست آوردهايم كه :
" اراده خداوند ، " انقلابی " است و " طرز تفكر " خداوند بر اين
اساس استوار است كه تودههای ضعيف و محروم شدگان تاريخ بر قدرتمندان و
اربابان و صاحبان زر و زور چيره شوند و غالب گردند و برای تحقق اين
اراده است كه خداوند " تشكيل حزب " داده است ، حزبی كه همه نيروهای
متكامل جهان را به همراهی قشر پيشتاز انقلابگر در پوشش خود فرو برده است
، و در مقابل ، قدرتمندان و طواغيت و شياطيناند كه مانع تحقق اراده
خداوند میگردند . تنها با ديد انقلابی و براساس ايدئولوژی و طرز تفكر
خداوند است كه میتوان به قرآن نگريست و حقايق آن را دريافت . . . " .
از نظر شما قرآن جز " فلسفه مدون حزب خدا " نيست ، فلسفهای كه تنها
يك هدف دارد و آن پيروز گردانيدن محروم شدگان بر قدرتمندان است ، تمام
مسائل قرآن بر محور انقلاب و فلسفه انقلاب است ، خداوند حزب تشكيل داده
و حزب خدا همه نيروهای متكامل جهان - دارای هر عقيده و مذهب - میباشند
و خداوند میخواسته است يك حزب تشكيل دهد و يك فلسفه انقلابی برای حزب
بنويسد و همين كار را هم كرده است ، برای فهم فلسفه انقلاب ، انقلابی
بودن كافی است و شرط ديگری ندارد و با انقلابی نبودن هيچ شرطی مفيد نيست
. لهذا آنجا كه خواستهايد به مفسر بزرگ معاصر - كه البته گناه بزرگش تأليف كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم و نقد
ماترياليسم ديالكتيك است - اهانت كنيد ، گفتهايد :
" مفسر قرآن در نظام استعماری بايد كوهی از سواد و فلسفه و منطق و
حكمت و كلام و فقه و اصول و صرف و نحو . . . باشد كه سنگينی آنها او را
آزار داده و از ميان " تن " ها به " تنهايی " بكشاند ، زيرا به مفاد
آيه كريمه هر كس وزنش سنگين تر باشد پيروز است . . . " ( 1 ) .
بدون شك برنامه مبارزه با طواغيت جزء برنامه قرآن است و بدون شك
اسلام يك دين انقلابی است ، ولی آيا همه مسائلی كه در قرآن مطرح شده در
اين جهت و برای اين منظور است و قرآن برنامه ديگری جز اين برنامه ندارد
و در نتيجه همه آيات قرآن و رواياتی كه درباره لوح و عرش و ملك و
قيامت و نماز و روزه است ، بايد در اين زمينه پياده شود ؟ آيا انقلاب
قرآن و " حزب الله " ، انقلاب شكم است و ريشه اقتصادی و طبقاتی دارد
، يا انقلاب " سر " است و ريشه در فطرت آدمی دارد ؟
شما میگوييد منظور از اينكه امام بايد تفسير كند ، اين است كه :
" انديشه مفسران به سان انديشه امام باشد و بر مبنای آموزشها و اعمال
او شكل گرفته باشد ، يعنی تفسيرگو كسی باشد كه در شرايط حساس و
درگيريهای سخت و تضادهايی كه امامان ما با آنها روبرو بودهاند ، قرار
بگيرد و از آگاهی و شناخت مخصوص امام برخوردار باشد تا از عهده حل اين
گونه تضادها برآيد . . " .
خلاصه برای اينكه تفسير ، تفسير امام باشد دنبال سخن امام رفتن ضرورتی
ندارد ، بايد تفكر ، تفكر امام باشد و تفكر آنگاه تفكر امام خواهد بود كه
فرد از نظر طبقاتی در طبقه امام ( طبقه محرومان تاريخ ) باشد و عملا
درگيريهای طبقاتی او را داشته باشد تا مانند او تجربه كند و بينديشد .
پاورقی :
. 1 از ادامه نقل اين اهانتها معذورم .
آيا واقعا معنی رجوع به ائمه در تفسير آيات همين است ؟ آيا شما
خودتان به اين مطلب معتقديد ، يا میخواهيد بدين وسيله ديگران را اغفال
كنيد ؟ شما از وجدان انقلابی و صداقت انقلابی دم میزنيد ، همان وجدان و
صداقت انقلابی شما را به گواهی میطلبم . آيا واقعا شما نمیدانيد تعبيراتی
از اين قبيل : اراده خدا انقلابی است ، طرز تفكر خدا چنين است و خداوند
برای تحقق خواست خودش حزب تشكيل داده است و قرآن جز يك فلسفه مدون
حزب انقلابی محتوايی ندارد ، صحيح نيست ؟
شما حتی اطلاع از تاريخ صدر اسلام و شأن نزول آيات را هم لازم نشمرده و
زحمت يك بررسی مختصر تاريخ اسلام را هم به خود ندادهايد و آنگاه به
تفسير قرآن و تدوين ايدئولوژی اسلامی دست زدهايد . شما آنجا كه میخواهيد
دو قطبی شدن جامعه اسلامی را بلافاصله بعد از پيغمبر توجيه كنيد و خانه
فاطمه را مركز محرومان و كسانی كه دستشان به اصطلاح به دم گاوی بند نبوده
معرفی كنيد و به گرايشهای شيعيان از قبيل ابوذر و مقداد و بلال جنبه مادی
و طبقاتی بدهيد ، درباره خانه فاطمه ( عليها السلام ) و مظلوميت اهل اين
خانه و به آتش كشيده شدن آن خانه داد سخن میدهيد ، آنگاه میگوييد :
" در همان حال [ كه خانه فاطمه ( عليها السلام ) به آتش كشيده میشود ]
در خانه روحانی بزرگ و يهودی منافق " عبدالله بن ابی " كه مدتها بر ضد
انقلاب میجنگيد و اكنون وارد انقلاب شده و جبهه خارجی را مبدل به جبهه
داخلی كرده و بالاتر آنكه مفسر قرآن هم شده و حتی پس از گذشتن هزار و
چهارصد سال هم میبينيم كه نبوغ تفسيری عدهای از مفسرين ما هم مرهون تجزيه
و تحليلها و برداشتها و اقوال همين مفسر شهير است و البته از موقعيت
خاصی هم برخوردار است چه از قدما میباشد هر روز صدها نفر در پای كرسی
تفسير او حاضر میشوند " .
عبدالله بن ابی همان منافق مشهور است كه از اشراف مدينه بود و
موقعيت مهمی داشت و به واسطه اسلام متزلزل شد و تا چند سال بعد بعد از پيغمبر رخ داد و نبردی سهمگين ميان مسلمانان و پيروان مسلمه كذاب
واقع شد نام میبريد و میگوييد :
" تعداد زيادی از مسلمانان به قتل رسيدند كه تعداد كشته شدگان از هزار
تا هزار و دويست نفر گفته شده است و در ميان آنان هفتصد و يا چهارصد و
پنجاه و يا به كمترين شماره هفتاد تن از حاملان و حافظان قرآن بودند كه در
تارك درخشان اين گروه نام سالم موسی بن حذيفه ( مولی ابی حذيفه ) ديده
میشود . . . پيداست كه بنيانگذاران اين جنگ چه كسانی بودند " .
آيا میدانيد اين آقای سالم كه شما او را در تارك درخشان شهدای حافظ
قرآن در يمامه قرار میدهيد كيست ؟ اين سالم همان فردی است كه گروه
يورش به خانه علی و زهرا و به آتش كشيدن آن خانه را رهبری میكرد . اين
شخص در گروه همان كسانی بود كه شما هم آنها را به طنز " صحابه كبار "
میخوانيد و در قطب مخالف علی قرار میدهيد . اين فرد همان است كه خليفه
دوم هنگام مرگ گفت : اگر سالم زنده میبود كار را به شورا نمی افكندم ،
يعنی در تقدم او بر علی و پنج عضو ديگر شورا ترديد نداشتم .
سالم يك ايرانی آزاد شده اهل اصطخر است . من میدانم كه اين همه عنايت و لطف شما به او از آن جهت است كه او به تعبير شما از
محرومان تاريخ و از به اسارت گرفته شدهها و مستضعفين تاريخ است .
اسارت و بردگی سالم به دوره قبل از مدينه و قبل از جنگهای اسلامی منتهی
میشود . شما طبق فلسفهای كه از آن پيروی میكنيد و آن را يكی از معيارهای
تفسير قرآن قرار دادهايد ، فكر كردهايد كه چون سالم از محرومان تاريخ
است ، پس يك انقلابی واقعی و مؤمن واقعی است و از نظر موضع اجتماعی
همرديف سلمان و ابوذر و مقداد و بلال است ، يعنی موضع طبقاتی او كافی
است كه او را يك انقلابی واقعی قرار دهد و بر تارك درخشان همه شهيدان و
حافظان قرآن يمامه بنشاند . غافل از آنكه آن خانهای كه به اعتراف خود
شما خانه مردم و خانه توده بوده است ( خانه فاطمه عليها السلام ) به دست
همين فرد تودهای به آتش كشيده شد .
آيا اينها دليل بی اطلاعی شما از تاريخ صدر اسلام نيست ؟ آيا اينها
معيارهای شما را در فلسفه تاريخ بكلی بی اعتبار نمی كند ؟ آيا اينها كافی
نيست كه شما در ارزيابيها و تفسيرهای خود از تاريخ تجديد نظر كنيد و فی
المثل قضاوتها و انديشهها و گرايشها و تفكرات هزار ساله مفسرين و فقها و
حكما و عرفا و زهاد و عباد را آن گونه توجيه مادی و طبقاتی نفرماييد ؟ !
شما در تفسير آيه كريمه " « الذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصلوه و
مما رزقناهم ينفقون »" ( 1 ) درباره ايمان به غيب اينچنين میگوييد :
" مفسرين ، غيب را آنچه كه ديدنی نيست ، اعم از خداوند يا فرشتگان و
. . . از اين قبيل دانستهاند ، حال آنكه اولا خداوند و فرشتگان و . . .
غيب نيستند ، ثانيا با طرح عنوان متقين ، مسأله ايمان به خدا مطرح شده و
گذشته است " .
آنگاه خودتان ، غيب و ايمان به غيب را اينچنين تفسير میكنيد :
پاورقی :
. 1 بقره / . 3
" منظور از غيب معهود و شناخته شده ( 1 ) ، همان مراحل ابتدايی رشد
انقلاب توحيدی و زمان انجام تحولات كمی است " .
خلاصه مدعی هستيد كه مقصود از ايمان به غيب كه در قرآن آمده ، اين است
كه مؤمنين بدانند انقلاب مرحله پنهانی دارد و در آن مرحله مبارزه بايد
پنهانی باشد ، اين مرحله مرحلهای است كه نظام حاكم هنوز مسلط است و
انقلاب مرحله رشد تدريجی را میپيمايد تا تغيير تدريجی كمی تبديل به تغيير
كيفی دفعی شود ( اصل چهارم ديالكتيك ) و نظام جديد مستقر گردد و انقلاب
از مرحله غيب به مرحله شهادت برسد .
من سخنم اين نيست كه انقلاب مرحله غيب و شهادت دارد يا نه ، قطعا
دارد . انقلاب اسلامی كه برخلاف تصور شما انقلاب سر بود نه انقلاب شكم ،
انقلاب انسانی و فطری بود نه انقلاب طبقاتی مرحله پنهان را در مكه طی كرد
و مرحله آشكار را در مدينه . سخن من اين است كه آيا شما واقعا در وجدان
خودتان احتمال میدهيد كه منظور اين آيه همين مطلب باشد ؟ آيا انقلابيون
عصر پيغمبر از قبيل سلمان و ابوذر و مقداد مفهومشان از ايمان به غيب
همين معنی بود ؟ آيا آنها در دوره مدينه موضوع ايمان به غيب را منتفی
شده تلقی میكردند ؟ ! شما در تفسير جمله " « و با×خره هم يوقنون »" (
2 ) میگوييد :
" اينان به نظام برتر در مرحله شهادت انقلاب يقين دارند و میدانند كه
اين موضعگيريهای خاص و اين روش انقلابی ، سرانجام آنان را به هدف خويش
كه رسيدن به نظام برتر است ، میرساند . . " .
شما هر جا كه نام دنيا آمده آن را با كلمه " زندگی پستتر " ترجمه
كردهايد ، كه اصل ترجمه درست است ، ولی مقصود از زندگی
پاورقی :
. 1 يعنی الف و لام " الغيب " ، الف و لام عهد است .
. 2 بقره / . 4
پستتر را منحصرا زندگی در نظام به اصطلاح سرمايهداری قرار دادهايد و
آخرت را كه به " نظام برتر " ترجمه كردهايد ، به معنی نظام عادلانه
سوسياليستی ، كه بعد از اين نظام برقرار خواهد شد ، دانستهايد .
آيا واقعا شما خود باور داريد كه منظور از آخرت در قرآن ، نظام برتر
از زندگی در همين جهان است ؟ يعنی مقصود از دنيا ، زندگی در نظام
سرمايهداری و مالكيت است و مقصود از آخرت ، زندگی در نظام تكامل يافته
سوسياليستی است ؟ آيا اينها ملعبه قرار دادن قرآن نيست ؟ اگر نيست پس
چيست ؟
شما جمله " « و يقيمون الصلوه » " را اين طور تفسير كردهايد :
" آنان برای تحقق ايمان خود ، آن پيوستگی را كه در زبان مذاهب ، نماز
خوانده میشود بر پای میدارند " .
آنگاه چنين گفتهايد :
" اين نشانه تنگ نظری و محدود نگری مفسرين و مترجمين است كه كلماتی
از اين قبيل را از معنای عام خود بازداشته و محدود و محصور ساختهاند ،
زيرا معنی " صلوه " از نظر لغوی آن نماز نيست . نماز شكل خارجی اين
پيوستگی و ارتباط بين عناصر انقلابی همراه و نمودهای برتر و قوانين حاكم
بر آفرينش است . . . قرآن با انتخاب اين كلمه به يكی ديگر از اصول كلی
در همه انقلابات ، چه توحيدی و چه غير توحيدی ، توجه كرده ، منتها در
انقلاب توحيدی ، اين اصول به نحو جالب تری خودنمايی میكند كه به روزگار
غيب انقلاب ، بايد بين عناصر انقلابی پيوستگی ، چه از نظر فكری و
ايدئولوژيكی و چه از نظر عملی و پايگاههای انقلابی و نحوه اجرای تاكتيكها
، حكمفرما باشد . . . ديدگاه باز كادر رهبری حزب توحيدی نه تنها لازمه
ايمان به غيب ( 1 ) را برپا داشتن اين پيوند و رابطه و مستحكمتر ساختن
هر چه بيشتر آن میداند ، بلكه میخواهد اين رابطه از سطح عناصر انقلابی
مؤمن نسبت به
پاورقی :
. 1 غيب انقلاب .
يكديگر برتر آمده و در سطح آفرينش در رابطه خداوند و همه قوای وجود مطرح
گردد و به صورت نماز ، صورت خارجی يابد " .
اولا در كدام لغت و كدام تاريخ ، نماز ( صلوه ) به معنی پيوستگی ميان
اعضای يك حزب يا پيوستگی به طور مطلق آمده است ؟ ثانيا مگر قرآن
پيوستگی ميان اهل ايمان ( حزب الله ) را صريحا توصيه و تأكيد نكرده است
؟ : " « و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا » " ( 1 ) ( همه با
يكديگر به ريسمان الهی چنگ بزنيد و از يكديگر جدا مباشيد ) . اكنون چه
ضرورتی هست كه هر جا نام " صلوه " آمده آن را به معنی پيوستگی عناصر
انقلابی بگيريم و نماز معهود را به عنوان صورت عينی اين پيوستگی در رابطه
با كل هستی به حساب آوريم ؟ ثالثا اينكه میگوييد " به روزگار غيب
انقلاب ، بايد بين عناصر انقلابی نوعی پيوستگی . . . باشد " مفهومش اين
است كه در روزگار شهادت انقلاب ، دستور " « اقيموا الصلوه »" ( 2 )
بلا موضوع است ، همچنانكه نظير اين را در مورد جمله " « و مما رزقناهم
ينفقون »" گفتهايد . آيا مسلمانان صدر اسلام در دوره مدينه ، كه دوره به
اصطلاح شهادت انقلاب بود ، دستور " « اقيموا الصلوه » " و دستور
" « و مما رزقناهم ينفقون »" را اجرا نمی كردند ؟ !
از شما میپرسم آيا از نظر قرآن ، پيوستگی عناصر مؤمن ، مولود و تابع
وابستگی انسان با خداست يا وابستگی انسان با خدا تابع و مولود و مظهر
وابستگی عناصر مؤمن انقلابی است ؟ آيا نماز معهود مسلمانان صورت خارجی
پيوستگی مؤمنان است يا پيوستگی مؤمنان در حكم صورت اجتماعی پيوستگی
مؤمنان با خداست ؟
شما خلود و جاودانگی را كه در قرآن آمده است ، همان گونه تفسير
پاورقی :
. 1 آل عمران / . 103
. 2 حج / . 78
می كنيد كه فلاسفه مادی تفسير كرده و میكنند ، كه خلاصهاش اين است كه اگر
فرد در طريق تكامل جامعه فانی گردد ، جاودان میگردد ، زيرا راه جاودان
است و تكامل جاودان است ، هر چند فرد فانی است .
بگذريم از همه اشكالات ديگر ، قرآن خلود و جاودانگی را مخصوص مؤمنان و
پيشتازان تكامل ، و انقلاب نمی داند ، كافران و منافقان را هم جاويد و
خالد میداند . خلود و جاودانگی آنها را چگونه توجيه میكنيد ؟
شما از يك طرف در تفسير سوره حمد میگوييد :
" مسأله خداخواهی اصل اساسی در قرآن است . الله يعنی ذات مقدسی كه
همه موجودات ، مات و مبهوت و ديوانه او میباشند و برای پيوستن و رسيدن
به او تلاشی پيگير و خستگی ناپذير دارند . . . مگر نه اين است كه اسم
حاكی از مسمی و كاشف از اوست ؟ آيا [ انسان ] چگونه با نام الله به
مسمای خداوند میتواند پی ببرد ؟ مگر خداوند ، آفرينش را احاطه نكرده
است و مگر الله در جزء جزء موجودات راه ندارد و حكومت نمی كند ؟ مگر
چگونه با نام الله به ذات او میتوان راه يافت ؟ آيا با به كار گرفتن
همين نام ، چشم انداز انسان مؤمن به قرآن به اندازه پهنای همه آفرينش
گستردگی و انبساط نمی يابد و آيا ظرف وجودی او از همه آفرينش گستردهتر
و منبسط تر نمی شود ؟ آيا از همين جا به مفهوم اين سخن زيبای خدايی پی
نمی بريم كه : " تنها دل بنده مؤمن جايگاه خداست " ؟ پس ضمن آنكه
عنصر مؤمن نام خدا میبرد و خود را و اله و حيران عظمت و بزرگی و جبروت
او میبيند و برای رسيدن به او و در قلب خود جای دادنش تلاش میكند ، به
آفرينش و موجودات آن هم میانديشد كه همه جويای الله و پويای او میباشند
و تنها دل بدو بسته و پيوند بندگی را با او محكم كرده و رو به سوی او
دارند " .
اينها همه صحيح و درست و قابل تحسين ، اما از طرف ديگر در ضمن تفسير
آيه 9 از سوره بقره " « يخادعون الله و الذين آمنوا و ما يخدعون الا
انفسهم ». . . " كلمه الله به گونهای تفسير میشود كه يكمرتبه انديشه درباره جملههای بالا هم عوض میشود كه همه آن تعبيرات از
قبيل ذات مقدس ، همه موجودات و اله عظمت و جبروت او هستند و او را
میجويند و تنها دل به او بستهاند و امثال اينها ، نه درباره آن ذات
مقدسی است كه قرآن او را به عنوان الله میشناساند كه منزه از هر نقص و
حالت منتظره و مجرد از زمان و مكان است ، بلكه درباره واقعيت ديگری
است كه همه با او آشنا هستيم . كدام واقعيت ؟ چه ؟ : تكامل .
در ذيل آن آيه چنين میخوانيم :
" راستی از الله چه میفهميم ؟ جز تكامل مطلق ؟ جز آفرينش با همه
ابعادش ؟ و بالاخره جهان با حركت تكاملیاش به سوی يك بی نهايت بزرگ
؟ "
آيا الله در منطق قرآن يعنی تكامل مطلق ؟ تكامل ، حركت به پيش است و
خداوند ، كمال و كامل مطلق است . فرق است ميان كمال و تكامل . مادی
مسلكان تكامل مطلق را میپذيرند ، كمال مطلق را نمی پذيرند . اختلاف مادی
با الهی بر سر كمال مطلق است كه هيچ حالت منتظره و نيستی و كاستی و
حركت ندارد ، نه بر سر تكامل مطلق .
آيا الله يعنی آفرينش با همه ابعادش ، يا اينكه الله يعنی آفريننده
همه آفرينش با همه ابعادش ؟ آيا الله يعنی جهان با حركت تكاملیاش به
سوی بی نهايت بزرگ ، يا الله آن بی نهايت بزرگی است كه جهان از او سر
زده و به سوی او در حركت و صيرورت است ( « الا الی الله المصير ») ؟
الله به معنی تكامل مطلق ، به معنی آفرينش با همه ابعادش ، به معنی
جهان با حركت تكاملیاش به سوی بی نهايت بزرگ ، چيزی است كه هر بی
اللهی هم او را میپذيرد . شما اگر از فوير باخ و ماركس و انگلس و لنين
و استالين هم بپرسيد ، به چنين اللهی اعتراف دارند . خلاصه در اين تفسير همه نامها مذهبی است و ابتدا جلب توجه میكند از
قبيل الله ، توحيد ، نبوت ، وحی ، ملك ، آخرت ، بهشت ، دوزخ ، روح ،
نعيم ، عذاب ، توكل ، صبر ، تكامل ، انقلاب . . . اما همينكه به عمق و
ژرفای برداشتها وارد میشويم ، همه از نظر ناپديد میشوند و به جای اينها
معانی و مفاهيم ديگری جايگزين میگردند و جز لفظ چيزی باقی نمی ماند .
عجيب اين است كه ادعا میشود كه ما میخواهيم فرهنگ اسلامی را فرهنگی
انقلابی كنم . شگفتا ! آيا انقلابی بودن و يا به نظر شما انقلابی شدن فرهنگ
اسلامی در گرو اين است كه محتوای معنوی آن را از آن بگيريم و محتوای مادی
جايگزين آن سازيم ؟ ! آيا انقلاب منحصر به انقلاب شكم و انقلاب ناشی از
محروميت و موضع طبقاتی است ؟ آيا پيغمبر اسلام انقلاب سر و انقلاب روح و
قلب برپا نكرد ؟ آيا اين گونه برداشت از انقلاب ، دانسته يا ندانسته ،
تبليغ به سود ماترياليسم نيست كه تنها با برداشتهای ماترياليستی و توجيه
مادی تاريخ و جامعه و بالاخره با ماترياليسم تاريخی است كه میتوان از يك
فرهنگ انقلابی دم زد ؟
اين بود شمهای از تذكراتی كه میخواستم خيرخواهانه و دوستانه به عزيزانی
كه هنوز فكر میكنم اغفال شده هستند ، بدهم . اميدوارم اين تذكرات ،
سودمند واقع گردد . بار ديگر از همه فضلا و دانشمندان درخواست دارم كه به
دقت در آنچه گفته شد بنگرند ، اگر مرا بر خطا میبينند واقفم فرمايند كه
با سپاسگزاری فراوان خواهم پذيرفت ( 1 ) .
اول رجب 1398 هجری قمری
مرتضی مطهری
پاورقی :
. 1 [ ذكر اين نكته بی مناسبت نيست كه پاسخ افرادی كه استاد شهيد
آنها را با لفظ " عزيزان " مورد خطاب قرار دادهاند گلوله سربينی بود
كه به مغز استاد اصابت نمود ، و اصولا يكی از عوامل ترور ناجوانمردانه آن
متفكر شهيد نگارش همين مقاله بوده است ] .
منبع : www.motahari.org













