به نام خدایی که آدمی را تکریم کرد
دوران کودکی مان یادتان هست؟! آن سال ها «بزرگترها» جملاتی را به ما می گفتند که نتیجه اش چیزی جز تحقیر نبود! (البته هنوز هم از چنین جملاتی بی نصیب نیستیم!)
نمی دانم چه می شد که یک دفعه میان صحبت ها می گفتند: «هنوز سنّت کم است، بزرگتر که شوی خیلی چیزها را می فهمی!» وقتی این گونه جملات را می شنیدم ناراحت می شدم و از سر احترام هم که بود می بایست چیزی نمی گفتم، بالاخره آن ها «بزرگتر» بودند!
الان که با خود می اندیشم می بینم که «بزرگترها» هم حرف های ما را درک نمی کردند! و باید به آن ها گفته می شد: «سنّتان زیاد است، باید کوچکتر شوید تا خیلی چیزها را درک کنید!» (اما ما هیچ وقت این جمله را به «بزرگترها» نگفتیم چون سنّ مان کم بود و نمی فهمیدیم!)
آری، باید کوچکتر می شدند تا درکمان کنند! جالب تر اینجاست که اگر ما به قول آن ها نمی فهمیدیم و برای فهمیدن خیلی چیزها باید بزرگتر می شدیم، اشکالی در کارمان نبود، اقتضای سن کم است که آدمی چیزهایی را نفهمد! اما شما «بزرگترها» که بزرگ شده اید چرا حرف هایمان را درک نمی کنید؟! حتما این دوران را از یاد برده اید! پس کار شما اشکال دارد نه کار ما!
آری، یادم باشد آن روز که به لطف خدا «بزرگتر» شدم به هیچ «کوچکتری» به خاطر کم بودن سّنش نگویم که «بزرگتر که شوی می فهمی!» البته نمی دانم چه جمله ای را جایگزین این جمله کنم! اما یادم باشد که هیچ وقت آن را نگویم، همین!
دلنوشته های آدمی که نسبت به دیروزش «بزرگتر» شده است اما نسبت به فردایش هنوز «کودک» است!













