داخل بازار تو راسته ی نجارا بابام یه نجاری داشت که بعد از آخرین امتحان مدرسه (تابستون هر سال)
میرفتم وردست بابام که هم کار یاد بگیرم هم کمک بابام باشم...
باباهای دو تا از رفیقای درجه ی یکم دقیقا روبروی نجاری ما نجاری داشتن...
امیر یه پسر خوب ولی ازاونایی که از دیوار راست بالا میرفت و اصغر بر عکس امیر یه پسر آروم و ترسو...
من و امیر و اصغر یه سبزه زار بزرگی پیدا کرده بودیم که ته شهر بود و از خونمون تا اونجا نیم ساعت راه
بودکه بیشتر خاطرات من و امیر و اصغر اونجا شکل گرفته...
یه روز وسط سبزه زار داشتیم تیله بازی میکردیم که نگاه عجیب امیر به تک درخت تنومند وسط سبزه زار
توجه من و اصغروجلب کرد...
FA













