چند ماه تو بیمارستان بستری بودم...آخرین روزا بود که با خبر شدم امیر خلبان جت جنگی شده و اصغرم
برای تحصیل به خارج رفته... انقدر خوشحال شدم که نمیتونم وصفش کنم...
تقریبا حدود چهار سال از جدایی من و امیر و اصغر میگذره و پنج یا شیش سالم از جنگ...
شنیدن اون خبر باعث شد حالم زودتر رو به راه شه و از بیمارستان مرخص شم...
دو سه روزی از مرخصیم نگذشته بود که رادیو خبر شهادت امیرو در عملیات حمله ی هوایی به یکی
از انبار مهمات دشمن اعلام کرد...خبرو که نشنیدم دنیا رو سرم خراب شد... انگار یه آرپی چی خورد
وسط قلبم...این شد که بعد از جدایی دیگه امیرو ندیدم...
بالاخره رفتم محل خدمت امیرو پیدا کردم و با یه تحقیق درست و حسابی به ساختن
اولین فیلم رسمی خودم در مورد زندگی امیر مشغول شدم...
و خودم تو اون فیلم در نقش امیر بازی کردم...
هیچ وقت یادم نمیره که چه استقبال عظیمی از اون فیلم شد...
25 ساله که از اون روزها میگذره...تا همین امروز اصغر جراحی های زیادی انجام داده و
منم فیلمای زیادی ساختم...
بیشتر از این وقت ندارم براتون توضیح بدم...باید برم فرودگاه دنبال اضغر که با هم بریم بهشت زهرا
قطعه ی شهدا پیش امیر...
FA
برای مطالعه ی قسمت های قبل روی عبارات زیر کلیک کنید...












