پاییز سال ۱۳۹۰ خورشیدی. روز بود و در خیابان انقلاب بودم. همه جا پر از تابلوهایی بود که به سمت دانشگاه تهران راهنمایی می کرد. کافه ها و مغازه هایی دیدم به نام های مختلف. اصلا تعجب نمی کردم. ساختمان هایی با معماری دوره ی بوق الدین قاجار. دانشگاه تهران کاملا تابلو بود. ساعت ۲ بعد از ظهر بود. خیابان ها طبق معمول شلوغ بود. مملو از جوان. جوان هایی فشن و ساده و در انواع مختلف که گاه جفت جفت باهم در خیابان قدم می زدند و گپ و لبخند. دست فروش هایی در کنار پیاده رو ولو شده بودند و کتاب هایی نایاب می فروختند. پسرکی که یک بسته برگه به دست گرفته و در میان راه ایستاده بود و برگه ها را پخش می کرد... بدون کنکور وارد دانشگاه شوید... و من کاملا عادی نگاه می کردم و می دانستم کجاست آن دانشگاه عظیم و قدیمی. آن مهد علوم ایران... عاقبت دل به دریا زدم و از جوانی که از کافه ای بیرون می آمد پرسیدم: دانشگاه تا ساعت چند باز است؟ خندید و گفت: نمی دانم! به دانشگاه اشاره ای کرد و گفت: احتمالا الآن کلاس پروفسور مک آرتور برقرار است که به زور دانشجویان را جمع کرده تا درس های عقب مانده اش را برساند... آن جوان که اصلا حوصله حرف زدن نداشت خیلی زود از من جدا شد و رفت... خواستم وارد دانشگاه شوم اما دو شخص همچو ملک عذاب ظاهر شدند و گفتند: کارت دانشجویی!... گفتم دانشجوی دانشگاه هارواردم... پوزخندی کرد و گفت: باشه من هم پروفسور مک آرتور هستم به سلامت... به داخل دانشگاه راهم ندادند... و من چارشاخ مانده بودم که این چه دانشگاهی است...
دانشگاه تهران یک دانشگاه نیست یک پارک است. با همه ی مشخصات یک پارک. از پفک و خواندن روزنامه گرفته تا کشیدن سیگار. و تازه اگر دانشگاه تهران یک پارک است دانشگاه آزاد یک پیک نیک است در شمال ایران...
توجه بفرمایید: نام دانشگاه تهران شما را به اشتباه نیفکند! بالاخره مجبور بودم که نام یک دانشگاه را بنویسم! شما می توانید نام هر دانشگاه دیگری را که دلتان می خواهد جایگزین آن کنید و متن را چنیدن بار بخوانید و لذت ببرید و خنده ای کنید خنده ای تلخ تر از گریه...













