درب ورودی دانشگاه . ساعت هفت وسی دقیقه صبح .
روز اول بود و من بعد از یک امتحان طاقت فرسا و حدود سه ماه استراحت وارد اینجا شدم . راست و دروغش را نمی دانم ٬ اما اینجا همان جایی بود که می گفتند زندگی آینده ات به آن بستگی دارد . از امروز وارد محیط متفاوتی می شدم . کاملا متفاوت با همه ی تجربه های قبلی . از امروز به بعد من را دانشجو صدا می زدند .
بعد از نشان دادن کارت دانشجویی وارد شدم . کم کم می شد تفاوت را حس کنی. محیطی بزرگتر ٬ آزادتر و غریب تر. با وجود کمی سرما ٬ درخت ها هنوز لباس سبز خود را به تن داشتند . نسبتا گیج بودم . نمی دانستم چه کاری باید انجام دهم . روی جدول کنار باغچه نشستم و منتظر ماندم . اطراف را با دقت می پاییدم. از امروز باید حداقل چهار سال اینجا درس بخوانم. درس بخوانم ؟ از این واژه بیزار شده بودم . اصلا مگر دانشجو ها درس می خوانند ؟ بگذریم ...
تا چشم کار می کرد آدم بود و آدم. بعضی ریش داشتند و بعضی نه ٬ بعضی چادری بودند و بعضی نه ٬ بعضی دو نفری راه می رفتند و بعضی نه ٬ بعضی خوشحال بودند و بعضی نه. از رفتارهایشان خنده ام می گرفت . با شور و شوقی وصف نشدنی همدیگر را در آغوش می گرفتند و با صدایی جیغ گونه می گفتند : سلام ! ولی آقایون کمی رسمی تر و متین تر با هم برخورد می کردند . البته کمی !
وقتی مسئول آموزش اطلاعیه را به تابلو چسباند ٬ تازه وارد ها به سمت تابلو هجوم آوردند . « برای دریافت برنامه کلاس ها به دفتر آموزش مراجعه کنید . » برنامه ام را گرفتم و نگاه کردم . از فردا کلاس ها شروع می شود ....













