اندر حکایت اتوبوس های مثلا تندرو: (خط: پایانه جنوب ـ پایانه شهید افشار)
تقریبا هر روز صبح جا برای نشستن من وجود دارد! بله هرروز! و تقریبا هر روز صبح جا برای نشستن بعضی ها وجود ندارد! بله بازهم هرروز! و تو باخود گه گاه چنین می اندیشی که چرا باید من هرروز بنشینم و دیگری هر روز بایستد؟! مگر هردویمان ۲۰۰تومان نداده ایم؟ پس چرا جا برای نشستن او نیست؟! آنقدر این افکار ذهنت را اشغال می کند که کم کم می فهمی جوابی برای آن ها پیدا نخواهی کرد! به همین علت «بی خیال» می شوی! و شاید گه گاه حس ایثار و فداکاریت گل کند و تو بایستی تا دیگری بنشیند! اما تا کی؟ چند روز می توانی جایت را به دیگری بدهی! و شاید گه گاه از خدا بخواهی که «خدایا خواهش می کنم پیرمردی سوار اتوبوس نشود حال و حوصله ی ایستادن را ندارم!» و ای کاش به همین جا ختم شود که نمی شود! کار به جایی می کشد که برای سوارشدن باید فشارهایی را متحمل شوی در حد زاییدن!(البته تجربه نکرده ایم ولی گویند که فشار بسی بالاست!!!) و باز باخود می اندیشی که این است شخصیت ما که گویی به قدر یک گوسفند تنزل یافته! و باز می اندیشی و می اندیشی و می رسی به آن جمله ی معروف که گفت:
من می اندیشم پس هستم!
این قصه سر درازی دارد. از دیر آمدن های اتوبوس بگیر تا جا نبودن و درگیری ها و هزاران مشکل دیگر. واقعا چه باید کرد؟ مقصر کیست؟ ما باید چه کنیم؟ استادی که فیزیک هسته ای در دانشگاه پیام نور تدریس می کند چه باید بکند؟ کارگری که به دنبال لقمه ای نان حلال است چه باید بکند؟ نوزادی که زردی گرفته است آیا در این مشکلات سهیم است؟ آیا دست استکبار قابل رویت است؟ چرا چایی داغ است؟ چرا گل درون باغ است؟ چرا پنجره باز است؟ چرا دایی دراز است؟ و هزاران چرای دیگر که شاید مستقیم یا غیر مستقیم به این مشکلات مربوط شود.













