گفت: چهارراه ولیعصر
زدم کنار و سوار شد. رادیو معارف گوش می کردم. چند دقیقه ای نگذشت که گفت: آقا می شود خواهش کنم که صدای رادیو را کم کنید؟!
گفتم: بله بله حتما! رادیو را خاموش کردم. دیگر چیزی نگفت تا اینکه رسیدیم به چهارراه ولیعصر.
گفت: آقا دست شما درد نکند. چه قدر شد؟
گفتم: پانصد تومان. قابل شما را ندارد!
یک اسکناس پنج هزارتومانی تحویلم داد و گفت: ببخشید پول خرد نداشتم!
گفتم: من هم ندارم! بفرمایید!
گفت: آخر اینطور که نمی شود!
گفتم: نه اشکالی ندارد، یک صلوات بفرستید. به سلامت.
گفت: آقا ببخشید اما من به این چیزها اعتقادی ندارم!
گفتم: خُب بیندازید صندوق صدقات!
گفت: من می گویم که به این کارها اعتقادی ندارم آن وقت شما می گویید بیندازم صندوق صدقات؟!
گفتم: خانم من که عرض کردم اشکالی ندارد، شما قبول نکردید!
گفت: آخر اینطور بد می شود!
گفتم: خانم محترم! مال من است، من از مالم گذشتم! بفرمایید!
گفت: آقا شما چه فکری درباره ی من کرده اید؟
گفتم: من چیزی نگفتم! بفرمایید خانم!
گفت: نه آقا شماها فکر می کنید که هرکس سر و وضعش اینطور است یک خبرهایی است!
گفتم: خانم من کی چنین جسارتی کردم . . . شما به خودتان هم شک دارید ...
حرفم را برید گفت: نه آقا شما چه فکری کرده اید؟! همه ی تان به همین صورتید! فکر کرده اید هرکس تیپ می زند و به روی شما می خندد قصدی دارد! . . .
خلاصه هرچه توانست به من گفت و همان پنج هزارتومانی را به طرفم پرتاب و کرد و رفت!!!
منبع: نویسنده












