هنوز نتوانسته بودم تعداد زیادی دوست پیدا کنم . تقریبا تنها بودم و این تنهایی را دوست داشتم. آرام آرام از پله ها بالا می رفتم و همین طور که سرم پایین بود ٬ زیر چشمی اطراف را زیر نظر داشتم . کمی دستپاچه بودم و از جلوی در هر کلاسی که می گذشتم نمره اش را برمی داشتم . بعد از کلی دور خودم چرخیدن کلاس را پیدا کردم . انتظار می رفت که خانم ها که اکثریت کلاس را تشکیل می دادند ردیف های جلوی کلاس را پر کنند و آقایون ردیف های عقب را . مستقیم رفتم آخر کلاس م روی نزدیک ترین صندلی خالی نشستم.
اوایل ٬کلاس آزارم می داد . اصلا راحت نبودم و دائما حس می کردم زیر نگاه کسی هستم . عادی نبودم و اذیت می شدم . ولی باید به این شرایط عادت می کردم . ناگهان صدای تق تق در مرا از خودم بیرون کشید . استاد وارد کلاس شد و همه به پایش برخاستند . می دانستم که در دانشگاه ممکن است با دختر ها همکلاس شوی ویا استادت خانم باشد . ولی تجربه اش کمی سخت بود . قبل از ورود به دانشگاه تصور این تجربه هم غیر ممکن به نظر می رسید .
« بچه ها من شیخ الرئیسی استاد زبان تخصصی شما در این ترم هستم ...» استاد این جملات را انگلیسی بلغور کرد و من فقط سعی می کردم در ذهنم ترجمه اش کنم . ولی مدام تمرکزم را از دست می دادم . دوباره آن حس اولیه به سراغم آمد . بچه ها مرتبا تیکه می انداختند و می خندیدند . راحت تر از من به نظر می رسیدند . خیلی راحت تر...
همین موقع بود که یکی از بچه ها با آرنج به پهلویم زد و گفت : «آهای عاشق! کجایی؟ » من ... عاشق... چه خنده دار! عشق دیگر چیست ؟ این مسخره بازی ها را کی می خواهیم کنار بگذاریم .
فکرم مشغول این افکار بودکه ....« خوب دانشجویان عزیز برای تمرین مکالمه دو به دو بنشینید . آقای حسینی لطفا شما با خانم ....» بقیه ی جمله را نشنیدم . انگار آب سرد روی سرم خالی کردند. خدایا این چه مصیبتی است ؟













