بخوام از اولش شروع کنم یاد صدای بلند تلاوت قرآن عبدالباسط میفتم که تا تو محله صداش میپیچه همه اولین چیزی که میگن اینه که کی بووووق رحمت رو سر کشیده ؟ چه کردیم با قرآن ؟ زیاد از این حرفای خوشگل مشگل این استاد علی ( شریعتی ) خوشم نمیادا ولی خوب این دفه اون سخن معروفش در مورد قرآن تایید کننده ی حرف منه .بگذریم...
موقع نماز شد . ندای موذن که به گوش جان رسید دامنم از دست برفت . دستنماز (وضو) گرفتم و همچین دو تا چهار رکعتی مشتی زدم به بدن . داشتم جورابامو میپوشیدم که دیدم چشمای حاجی که داشت منو نیگا میگرد برق میزنه. انگار که کفش (کشف) قرن رو انجام داده . با خنده میگفت چهار رکعت اضافه خوندی پاشو دوباره بخون (آخه مراسم خارج شهر بود و نماز هم میشکنه دیگه) . انگار میخواد جایزه بگیره . دوست داری اذیت کنی؟ نمیگفتی نه تو رو بازخواست میکردن نه من کارم دوبله میشد آدم چیییییییز ( همان بووووق خودمان)
بیرون که رفتم یه نیگا به دیوار خونه کردم . به ندرت آجر های دیوار معلوم بود . خوب پلاکارت های تسلیت از عمو و عمه و خاله و دایی و اکبر آقا و مهین خانوم و همسایه ی دیوار به دیوار سمت چپ و همسایه ی دیوار به دیوار سمت راست و غیره و ذلک کل دیوار رو میپوشونه دیگه . آخه چی میشه یکی بنویسه و روشم بزنه از طرف دوستان و آشنایان؟؟؟ چرا نمیشه ؟؟؟
بازم هستا ولی تجربه نشون داده اگه چند خط دیگه به نوشتن ادامه بدم قید خوندن کل مطلب رو به جرم طولانی بودن میزنی ترجیح میدی به خوندن ((په نه په)) های دو خطی بپردازی . پس والسلام نامه تمام.













