چند هفته ی پیش بود که ایمیلی دریافت کردم با عنوان: «دلنوشته های پروفسور حسابی»
جملات، زیبا و پرمفهوم بودند. اما نمی دانم چرا فراموششان کردم؟! شاید همان فردایش یادم رفت!!!
فکر می کنم دیشب بود که پدرم از تفاوت های بازی صندلی در مهدکودک های ایران و ژاپن (اگر اشتباه نکنم!) صحبت می کرد. موضوع بحثش چیز دیگری بود اما من یک لحظه به یاد جمله ای افتادم که چند هفته پیش خوانده بودم: «دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه ی مخلوقات جایی باشد، پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.»
با خود گفتم اگر من امروز متنی می خوانم یا جمله ای را می شنوم اما گویی که نخوانده و نشنیده ام شاید یکی از دلایلش مربوط می شود به دوران کودکی ام! بله، دوران کودکی!
آن روزها که قبل از دبستان به مهدکودک می رفتم به ما بازی ای را آموزش دادند که خیلی از آن لذت می بردیم، درست مثل همان لحظه ای که از خواندن آن جمله لذت بردم!!! بازی صندلی.
بازی صندلی چه می گفت؟ می گفت بایستی به دور صندلی ها بچرخیم و لحظه ای که فرصت تمام شد بر روی صندلی ها بنشینیم. اما چون تعداد صندلی ها یکی کمتر از افراد بود، یک نفر جا برای نشستن پیدا نمی کرد و بازنده می شد!
این شد که من در آن لحظات می فهمیدم که گویا جا برای همه نیست! باید جای فرد دیگری را بگیرم و اگرنه من بازنده هستم!
و این شد که الآن هرقدر تلاش می کنم که جمله ای مرا متحول کند، نمی شود که نمی شود!
دکتر حسابی! تو خوش گفتی اما اینکه من همان هستم که بودم تقصیر از تو نیست، مشکل را باید در جای دیگر جست و جو کرد، در درونم، در دوران کودکی ام، در روزگاری که خودم برای خودم ساختم، در . . .
منبع: نویسنده












