یک جوان: بی صاحاب...همه ی آدامسای دنیا منتظرن تا من یه شلوار یا یه کتونی نو بخرم...تا میخرم همون فرداش آدامسه که میپیچه به پروپاچم...حالا خر بیار پاکش کنه باقالی ببر(چه ربطی داشت)...پاک نمیشه که نمیشه...
یک پیرمرد: از همون اول جوونیم که فهمیدم اوتوبوس چیه هر وقت تو اوتوبوس میشستم بین این همه صندلی خالی بین این همه آدم تو اون جا یه آدم مریضه کچله موفنگی میومد میشست پیشم...الان خیلی وقته که جرات نشستن تو اوتوبوس رو ندارم با این که پاهام خیلی درد میکنه...
یک ورزشکار: انگار وسط کله ی من نوشتهwc...چون هر وقت دارم تو پارک ورزش میکنم یه کلاغی کفتری چیزی به کله ی ما صفا میده...
رییس یک شرکت:کافیه من جلسه داشته باشم و کت و شلوار نو بپوشم...دقیقا سر کوچه ی شرکت که میرسم یه ماشین رد میشه و آب جم شده وسط خیابون رو میپاشه و از سرتاپای من بدبخت لجن و گلی میشه ...
مار :شنیدی میگن مار از پونه بدش میاد جلوی لونش سبز میشه؟ببین جلوی لونم جنگل پونس...
نکته ی جالب این جاست که همه ی این عزیزان در آخر حرف های خود جمله ای میگفتند
و آن جمله این بود: "اینم از بدشانسی ماست دیگه ...چه میشه کرد!!!"
نظر شما در رابطه با این ضرب المثل چیه؟
FA













