یک نکته اینکه به دلیل اینکه نمی خواهیم تابلو شود، از بردن اسم این گونه ی خاص معذوریم و او را با عین.میم خطاب میکنیم!
------------------------------------------------------------
در راه خانه از کلاس زبان:
دوست عین.میم: آقای عین.میم جلسه گروه فرهنگی برپاست، بعد کنکور بچه ها راه افتاده و الان هم جدی جدی داره جلساتش برگزار میشه، برنامش هم ایناست، خواستی بیا نخواستی هم فدای سرت...
عین. میم: باشه حتما اگه وقت کنم میام، کیا هستن؟! کجا هست؟! آقا شکری هم هست؟!
دوست عین.میم: بهت پیامک میزنم!
عین.میم: منتظرم...
حدود 2 هفته، روز قبل از جلسات دوست عین.میم به او یادآوری میکند اما از آنجایی که او کارهای مهم تری دارد و یا دلایل دیگری، از شرکت در جلسات گروه امتناع می ورزد! تا اینکه هفته ی سوم بالاخره این افتخار را نصیب خود می کند! هفته ی بعد هم به همین صورت ولی باز شیطان بر او غلبه می کند و ...
پس از چند روز- آقای عین.میم در خواب:
فرشته ی عذاب: یو ها ها ها... آهای مردک! به جلسات گروه فرهنگی سراجی ها برو، وگرنه همانا از خسران زدگانی!
عین.میم: وای خدای من! عجب قیافه ای داره! این دیگه کیه؟! حالا باید چی کار کنم؟! چی باید بگم؟!
و در حالی که آن فرشته به او نزدیک و نزدیک تر می شود، وحشتش بیشتر شده ناگهان از خوب می پرد.
او با دیدن خوابی آشفته به خود می پیچد و فریاد کنان از خواب بیدار میشود و به سرعت به سمت دستشویی رفته و آب به صورت خود می ریزد تا اینکه قدری از این وحشت و هول و هراس و تشویش کاسته شود!
پس از خواب او به یاد می آورد: این دیگه چه خوابی بود؟! نه بابا چرت می گفت، خیالاتی شدم!
آن هفته هم می گذرد و او باز هم آدم نمی شود!
شب پنجشنبه ی همان هفته – آقای عین.میم در خواب:
فرشته عذاب: یو ها ها ها... آهای مردک دنیا طلب! تا کی می خواهی به بهانه های مختلف شرکت در جلسات گروه فرهنگی سراجیها را به تعویق بیندازی و خود را از این نعمت محروم کنی؟! این کیف و کتاب و جزوه و درس و دانشگاه تا کی می خواهد مانع بشود؟! به جلسات برو وگرنه همانا از خسران زدگانی؟!
و باز هم در حالی که آن فرشته به او نزدیک و نزدیک تر می شود، وحشتش بیشتر شده به خوبی می گریزد و به نگاه فرشته ی عذاب ناپدید شده و در جلوی او ظاهر می شود. آقای عین.میم هم کم مانده است سکته کند که نهایتا از خواب پریشان فریاد کنان می پرد و باز به سمت دستشویی رفته و همان کار ها را تکرار می کند تا قدری تسلی خاطر بیابد.
پس از خواب به یاد می آورد: باز هم که همون خواب بود؟! حالا که دقت کردم دیدم عجب قیافه ای داشت، فکر کنم یکی از این دو تا فرشته نکیر و منکر بود! ..... بابا اینا خوابه دیگه، بیخیالش...
آن هفته هم می گذرد و او باز هم آدم نمی شود!
شب پنجشنبه ی همان هفته – آقای عین.میم در خواب:
فرشته عذاب: یو ها ها ها... آهای تو!
آقای عین.میم با ترس و لرز: مَ مَ مَ مَ من؟!
فرشته عذاب: آری مردک! خود تو! یادت می آید دو بار به سراغت آمدم و به تو هشدار دادم؟!
آقای عین.میم: بـ بـ بـ بـله! بـ بـ بنده اِ اِ ارادت خا خا خاصی دا دا دارم نسبت به به شـّ شـّ شما سرورم!
فرشته عذاب: دهنت را ببند مردک چرب زبان! پس چرا گوش به حرف ندادی و در جلسات گروه فرهنگی سراجی ها شرکت نکردی؟! ای وای بر تو! همانا از خسران زدگانی! بگیریدش، بناى مرتفعى براى او بسازید و او را در جهنمى از آتش بیفکنید! باشد که مایه ی عبرت همگان شود و در تاریخ بنویسند سزای کسی که قدر نعمت های الهی را نمی داند چیست!
دو فرشته ی دیگر امر فرشته ی عذاب را اطاعت نموده و به سمت آقای عین.میم روانه می شوند...
آقای عین.میم: نـــــــــــــه تو رو خدا رحم کنیــــــــــــد، به خـــــــــــدا میرم، قول میـــــــــدم، منو نبریــــــــــــــد... خدای مــــــــن...
اما اصرار بی فایده است و ...
ناگهان آقای عین.میم فریاد کنان از روی تخت به پایین پرتاب میشود گویی به راستی در حال افتادن در چاهی از آتش است! دست و پات می زند و تقلا می کند و ... بالاخره متوجه موقعیت خود می شود و به اطراف نگاه میکند... این بار دیگر به سمت دستشویی نمی رود. بلکه هراسان در حرکتی عجیب به سمت تلفن رفته و شروع به شماره گرفتن می کند:
آقای عین میم: الو! سلام آقا شکری! حال شما خوبه؟!
آقا شکری: سلام علی آقا ممنون سلامت باشید. شما خوبی؟! چه عجب یادی از ما کردی؟!
آقای عین.میم: می خواستم بدونم می تونم دوباره جلسات گروه فرهنگی رو بیام و ...
ما که نمی دانیم ولی در برخی خبرگزاری ها، آخرین عکسی که از آقای عین.میم در خواب منتشر شده است را در زیر میبینید:
------------------------------------------------------------
در راه خانه از کلاس زبان:
دوست عین.میم: آقای عین.میم جلسه گروه فرهنگی برپاست، بعد کنکور بچه ها راه افتاده و الان هم جدی جدی داره جلساتش برگزار میشه، برنامش هم ایناست، خواستی بیا نخواستی هم فدای سرت...
عین. میم: باشه حتما اگه وقت کنم میام، کیا هستن؟! کجا هست؟! آقا شکری هم هست؟!
دوست عین.میم: بهت پیامک میزنم!
عین.میم: منتظرم...
حدود 2 هفته، روز قبل از جلسات دوست عین.میم به او یادآوری میکند اما از آنجایی که او کارهای مهم تری دارد و یا دلایل دیگری، از شرکت در جلسات گروه امتناع می ورزد! تا اینکه هفته ی سوم بالاخره این افتخار را نصیب خود می کند! هفته ی بعد هم به همین صورت ولی باز شیطان بر او غلبه می کند و ...
پس از چند روز- آقای عین.میم در خواب:
فرشته ی عذاب: یو ها ها ها... آهای مردک! به جلسات گروه فرهنگی سراجی ها برو، وگرنه همانا از خسران زدگانی!
عین.میم: وای خدای من! عجب قیافه ای داره! این دیگه کیه؟! حالا باید چی کار کنم؟! چی باید بگم؟!
و در حالی که آن فرشته به او نزدیک و نزدیک تر می شود، وحشتش بیشتر شده ناگهان از خوب می پرد.
او با دیدن خوابی آشفته به خود می پیچد و فریاد کنان از خواب بیدار میشود و به سرعت به سمت دستشویی رفته و آب به صورت خود می ریزد تا اینکه قدری از این وحشت و هول و هراس و تشویش کاسته شود!
پس از خواب او به یاد می آورد: این دیگه چه خوابی بود؟! نه بابا چرت می گفت، خیالاتی شدم!
آن هفته هم می گذرد و او باز هم آدم نمی شود!
شب پنجشنبه ی همان هفته – آقای عین.میم در خواب:
فرشته عذاب: یو ها ها ها... آهای مردک دنیا طلب! تا کی می خواهی به بهانه های مختلف شرکت در جلسات گروه فرهنگی سراجیها را به تعویق بیندازی و خود را از این نعمت محروم کنی؟! این کیف و کتاب و جزوه و درس و دانشگاه تا کی می خواهد مانع بشود؟! به جلسات برو وگرنه همانا از خسران زدگانی؟!
و باز هم در حالی که آن فرشته به او نزدیک و نزدیک تر می شود، وحشتش بیشتر شده به خوبی می گریزد و به نگاه فرشته ی عذاب ناپدید شده و در جلوی او ظاهر می شود. آقای عین.میم هم کم مانده است سکته کند که نهایتا از خواب پریشان فریاد کنان می پرد و باز به سمت دستشویی رفته و همان کار ها را تکرار می کند تا قدری تسلی خاطر بیابد.
پس از خواب به یاد می آورد: باز هم که همون خواب بود؟! حالا که دقت کردم دیدم عجب قیافه ای داشت، فکر کنم یکی از این دو تا فرشته نکیر و منکر بود! ..... بابا اینا خوابه دیگه، بیخیالش...
آن هفته هم می گذرد و او باز هم آدم نمی شود!
شب پنجشنبه ی همان هفته – آقای عین.میم در خواب:
فرشته عذاب: یو ها ها ها... آهای تو!
آقای عین.میم با ترس و لرز: مَ مَ مَ مَ من؟!
فرشته عذاب: آری مردک! خود تو! یادت می آید دو بار به سراغت آمدم و به تو هشدار دادم؟!
آقای عین.میم: بـ بـ بـ بـله! بـ بـ بنده اِ اِ ارادت خا خا خاصی دا دا دارم نسبت به به شـّ شـّ شما سرورم!
فرشته عذاب: دهنت را ببند مردک چرب زبان! پس چرا گوش به حرف ندادی و در جلسات گروه فرهنگی سراجی ها شرکت نکردی؟! ای وای بر تو! همانا از خسران زدگانی! بگیریدش، بناى مرتفعى براى او بسازید و او را در جهنمى از آتش بیفکنید! باشد که مایه ی عبرت همگان شود و در تاریخ بنویسند سزای کسی که قدر نعمت های الهی را نمی داند چیست!
دو فرشته ی دیگر امر فرشته ی عذاب را اطاعت نموده و به سمت آقای عین.میم روانه می شوند...
آقای عین.میم: نـــــــــــــه تو رو خدا رحم کنیــــــــــــد، به خـــــــــــدا میرم، قول میـــــــــدم، منو نبریــــــــــــــد... خدای مــــــــن...
اما اصرار بی فایده است و ...
ناگهان آقای عین.میم فریاد کنان از روی تخت به پایین پرتاب میشود گویی به راستی در حال افتادن در چاهی از آتش است! دست و پات می زند و تقلا می کند و ... بالاخره متوجه موقعیت خود می شود و به اطراف نگاه میکند... این بار دیگر به سمت دستشویی نمی رود. بلکه هراسان در حرکتی عجیب به سمت تلفن رفته و شروع به شماره گرفتن می کند:
آقای عین میم: الو! سلام آقا شکری! حال شما خوبه؟!
آقا شکری: سلام علی آقا ممنون سلامت باشید. شما خوبی؟! چه عجب یادی از ما کردی؟!
آقای عین.میم: می خواستم بدونم می تونم دوباره جلسات گروه فرهنگی رو بیام و ...
ما که نمی دانیم ولی در برخی خبرگزاری ها، آخرین عکسی که از آقای عین.میم در خواب منتشر شده است را در زیر میبینید:














