شب...برقِ خیابانِ کنارِ پارکِ همیشه تاریک رفته...ظلمات کامل حاکم بر آن منطقه شده...
هر شب اتفاقات تلخی در آن پارک رخ میداد...ولی هر چه بود در پارک بود
و آدم عاقل را در آن پارک تاریک چه کار؟!
افرادی که هر شب در آن پارک مشغول بودند به دلیل نبود هیچگونه هوش و حواسی احساس کردند که
خیابان همان پارک است...چرا؟... چون تاریک است...
به هر حال خیابان هر شب و هر روز محل گذر وسایل نقلیه و عابرین متعددی است...
عابرینی که یا از سرکار به خانه برمیگشتند...یا از خرید...یا از گردش...یا....
دو نفر از ته خیابان می آیند...نفر جلویی جوانی کیف به دست و نفر عقبی که حدودا سی قدم
با او فاصله دارد جوانی با سن کمتر....
از چهره ی نفر عقبی مشخص است که در این خیابان تاریک در دل خود میگوید:
"خوبه که یه نفر جلومه و از کیفش معلومه که آدم حسابیه"واو سبب دلگرمی نفر عقبی است...
کمی جلوتر از آنها مردی ژولیده...باهیکلی خمار و در یک دست نور قرمز که نشان از سیگار است...
گردنش تا سینه 96 درجه خم شده و به سیر در هپلوتستان مشغول است و هی میرود وهی میاید ...
نفر جلویی با نزدیک شدن به آقای خمار تنها با یک کلمه توجه خمار را جلب میکند
و آن کلمه این است: "پــــــیــــــس"
از همان کیفی که تا چند لحظه پیش نشان از آدم حسابیت او داشت بسته ای کوچولو به خمار
میدهد و پولی از خمار می ستاند....
و مرد خمار به سان خری که تیتاب گرفته میرود و میرود ....
برای نفر عقبی که دلش به نفر جلویی قرص بود فقط و فقط خداست که می ماند....
اسپایدر کمرا همچنان به تصویر برداری از شهر ادامه میدهد....
FA
برچسبها: اجتماعی













