دیگر درخت ها هم از تماشای رهگذران خسته شده اند .
برگ ها ، در قرق بعد از ظهر ، چرت می زنند
و تنها ، گهگاه ، از هیاهوی گله ی سرگردان بادی، بیدار شده
غرغر کنان در جای خود غلتی می خورند و دوباره به خواب می روند.
من از چهار چوب تنگ و منجمد کلاس به خیابان نگاه می کنم که خمیازه کشان
در امتداد گرم و همیشگی روز ، نشسته و پایان کار روزانه را انتظار می کشد.
و شما منتظرید تا من برگردم و برایتان
آسمان هنر را در تنگ بی قواره ی چهار گزینه ی یک تست ، قاب بگیرم.
راستی که چه فاصله ی دور و بیهوده ای ست از آن سوی میز تا یان سوی آن.
ای کاش میز ها را جمع می کردند
و ما می نشستیم و سفره ی دلمان را باز می کردیم
می خندیدیم و شعر می خوردیم!
منبع : تناسب مفهومی و قرابت معنایی / دکتر هامون سبطی













