مرد به سمت صومعه حرکت کرد.وقتی به انجا رسید نزد رئیس رفت و از انها کمک خواست
رئیس صومعه بلا فاصله از او استقبال کردند و به او غذا دادند و حتی اتومبیل او را تعمیر کردند
نیمه شب بود که مرد مسافر صدای عجیبی شنید
صبح که از خواب بیدار شد از رئیس صومعه دلیل صدای عجیب را جویا شد
که رئیس به او گفت نمیتواند به او جواب دهد ، زیرا او یک راهب نبود
مرد با دلخوری از انها تشکر و خدا حافظی کرد
چند سال بعد این اتفاق دوباره تکرار شد
مرد دوباره به صومعه رفت و کمک خواست و با استقبال مواجه شد
و در آن شب هم همان صدای عجیب را شنید
صبح که دلیل را جویا شد دوباره با این جمله روبرو شد :
شما یک راهب نیستید
مرد عصبی شد و گفت من میخواهم زندگی ام را صرف کنم تا ببینم که دلیل این صدا چیست و میخواهم یک راهب شوم......حال باید چه کاری انجام دهم؟
رئیس به او گفت تو باید تعداد یرگهای درختان جهان و تعداد سنگهای جهان را برای ما بیاوری تا بتوانی راهب شوی
مرد از همان روز شروع کرد و بعد از 45 سال موفق شد تا جواب سوالها را پیدا کند
پس از 45 سال نزد رئیس صومعه رفت و خواست تا دلیل آن صدا را بداند
به او گفتند دلیل آن صدای عجیب پشت یک آن در است
کلید در چوبی را به او دادند و او در را باز کرد
پشت در یک در سنگی بود ، او کلید آن در را درخواست کرد و در سنگی را هم باز کرد
پشت در سنگی با دری از جنس یاقوت مواجه شد
به همین ترتیب او درهای بعدی را هم باز کرد وبه در آخری رسید
با شور و هیجان خاصی در آخر را هم باز کرد و با تعجب خیره ماند
باورش نمیشد این جواب سوال بزرگش بود:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
من الان نمیتوانم جواب سوال او را به شما بدهم
چون شما یک راهب نیستید...
میتوانید از الان شروع کنید.....تنها 45 سال زمان لازم است.....
منبع:chalipa EBOOK
برچسبها: راهب, صومعه, صدای عجیب













