عصر روز پنج شنبه – حدود ساعت 17:
مثل همیشه یونس با سبک منحصر به فردش* شروع می کند به شمارش...
یونس: سبحان فردا هستی؟
سبحان: آره میام. رامین ماشینو آتیش میکنه سه سوته اونجاییم!
یونس: رامین.. فردا.. سبحان گفت میای فوتبال، هستی دیگه؟
رامین: اولن فوتبال نه و فوتسال! دوما، بله که میام، آخه پرسیدن داره؟ من برای این صبح های روز جمعه کلی حساب باز کردم چون خیلی استفاده می کنم. (رامین با خودش: این روزا که آدم تازه گواهی نامه گرفته ماشین سواری هم خیلی حال میده ها!)
یونس: حسن میای دیگه؟
حسن: آره بابا، میخام کل تو یکی رو بخوابونم... اون هدبند (headband) خوشگلم رو هم میارم. (حسن با خودش: اون کار وبلاگ هم تا آخر امشب تموم می کنم و خبرشو به آقا شکری میدم چقدر خوشحال میشنا!)
و همینطور یونس یکی یکی می پرسد و این جواب ها را می شنود:
محمد: من هر هفته باید به تو بگم پـ نـ پـ ؟ (محمد با خودش: واسه خودم نماد پـ نـ پـ شدما!)
حجت: آره استاد، من برای امتحاناتم برنامه ریزی کردم از یک ماه قبل، طبق این برنامه ریز الکترونی ای که توش برنامه هام رو یادداشت کردم، برای فوتبال جمعه ها وقت خالی کردم، بنابراین فردا صبح از 6 تا 9 ام خالیه و می تونم بیام.
امیر: خودت که میدونی من همیشه پایه ام، امتحان ممتحان هم حالیم نیست، فوتبالم سر جاشه. ضمن اینکه فردا هم قراره توی سالن یک تکنیک جدید رو کار کنیم و کلی چیز جدید یاد بگیریم و تمرین کنیم. (امیر با خودش: اتفاقا خوبه، بعدشم راجع به اون مسئله ای که با آقا فتوحی دیروز به نتیجه نرسیدیم صحبت میکنیم. راستی چرا مات به این فکرنکنیم که یه تیم فوتبال قوی شیم؟)
محمد حسین: من چند دقیقه دیگه بهت جواب میدم، الان دارم با آقا فتوحی راجع به یه مسئله مهم صحبت می کنم. باید لیست انجام کارهام رو هم نگاهی بندازم، ولی چون فوتبال جزو اولویت هام توی لیست کارام هست، من رو هم در نظر داشته باش، چون من به برنامه گروه پایبندم. وضعیت دخل و خرجمون هم نگاه کردم خوشبختانه از نظر مالی هم مسئله ای نداریم، تازه می تونیم حسابی ولخرجی هم کنیم!
فرید: بابا یونـــس، تو منو خودتو همیشه در نظر داشته باش. من روز های جمعمو خیلی خوب استفاده می کنم و فوتبال کله ی صبحش، شروع یه روز عالیه و همیشه جمعه هام برام شیرین و لذت بخش بوده. معمولا اون شعرایی هم که برای گروه میگم و با آهنگ میکسشون می کنم، روز های جمعه انجام میدم، چون خیلی حس خوبی دارم.(فرید با خودش: راستی عجب ایده ای زد به مخم، همین الان، ایول به خودم!)
هادی: بله یونس جان، من با محمد حسین هر روز صبح هماهنگیم و با موتور میایم، برنامه ی کلپچ بعدشم با رفقا ترتیب دادیم. ضمن اینکه من امروز یه حدیث دیگه از امیر المومنین آماده کردم تا توی اون یم ربع فرصتی که دارم براتون بخونم.
در اینجا انگشتان دو دست یونس به دلیل اینکه تعداد به ۱۰ نفر رسیده است تمام میشود و در ادامه با توجه به رزشی که در پاورقی(با علامت ستاره) مشخص شده است عمل می کند.
سید حسین: درسته چشمم اذیتم میکنه، ولی چون شماها همتون خیلی آقایید و گلهای گل مگه میتونم بگم نه؟ منم مثل همیشه هستم باهاتون... (سید حسین با خودش: بعدشم که قراره با دو تا از بچه ها زبان کار کنیم. خوبه دیگه مستقیم از همون جا میریم.)
محمد حسین:
certainly guy, however it's difficult for me
why don't we speak English?!
(محمد حسین با خودش: به جای it's difficult for me اگه میخواستم بگم مسیر اومدن برام یه مقدار سخته چی باید میگفتم... آها بذار یکم فکر کنم... البته یه همچین چیزی رو توی دفترچه یادداشت فهرست لغات و عباراتم نوشتم... )
یونس: خوب آقا شکری بچه ها مثل همیشه برنامه هاشونو طوری تنظیم کردن که با برنامه گروه همسو باشه و برنامه فوتبال فردا برقراره.. شما هم که مثل همیشه هستین دیگه؟
آقا شکری: حاج یونس خودت که میدونی من ورزش صبح هام تعطیل نمیشه.
یونس: چه جالب؟ کجا؟ چی؟
آقا شکری: هر روز صبح پارک شریعتی میرم ورزش چه صفایی داره انصافا! هرکی باهام کارداشته باشه می دونه اونجام اون ساعت. باور نمی کنی اگه بگم یکی از این پارک بان ها ساعتشو با ساعت رفت و آمد من تنظیم میکنه! (آقا شکری با خودش: خدا کنه باز انگ 30 یا سی بودن نزنن! راستی آقا مرتضی اون کتاب جدیدت هم یکم از کاراش مونده ها! ولی خوب بعدش کمتر می خوابی تمومش می کنی...)
یونس: جدی؟! چه خوب پس بعدا هماهنگ کنیم منم دوست دارم بیام چون پارک سمت خودمون خیلی میرم... آقا فتوحی شما هم که بله انشاالله آماده میاید دیگه؟
آقا فتوحی: بله یونس جان، من باهات هماهنگ میکنم، یه سری وسائل هم لازم داریم که باید ببریم برای کار آموزش... فردا ما باید یک ربع قبل از اومدن بچه ها توی سالن باشیم که وسائل آماده باشه... (آقا فتوحی با خودش: این یونس چقدر رانندگیش خوبه واقعا، نمی ذاره آدم آب تو دلش تکون بخوره... آره یونس جان دوستت دارم بیا دنبالم...)
یونس: هماهنگه... پس فردا ساعت ۷ شروعه کاره، یک ربع به ۷ همه سالن باشن... با هم هماهنگ کنید که کی با ماشین کی میره دیگه...
صبح روز بعد – سالن فوتسال – ساعت 1 ربع به هشت:
چه شکوهی! چه عظمتی! در وصف آن زبانم بند آمده است! همه ی 10 نفر اعضا با هم وارد سالن می شوند.. ساعت دقیقا ۶:45 دقیقه است. دو نفر هم که از زودتر از بقیه در سالن آماده و حاضر بودند و مقدمات را آماده می کردند. یک ربع هم به خوش و بش پرداختند و لباس ها را عوض کردند و آماده ی بازی و تمرین شدند. ساعت دقیقا ۷:00 است ، هر 14 نفر در زمین حاضرند... دیگر گنجشک های داخل سالن هم بیدار شده اند و شاید آن ها هم تحت تاثیر قرار گرفته اند که این چنین سر و صدا می کنند...
* در این سبک یونس دستان مشت کرده ی خود را جلو آورده و هر انگشت انعطاف پذیر خود را به نمایندگی یک نفر باز میکند تا نفرات تکمیل شوند. جالب توجه است که اگر تعداد از ۱۰ نفر بیشتر شد مشت دوباره بسته شده و در حافظه خود ذخیره می کند که یک ۱۰ تا گذشته است. شایعاتی مطرح است مبنی بر اینکه یونس هر انگشت خود را به فرد خاصی اختصاص داده است و زمان شمارش او دقیقا همان انگشت را باز می کند! از آنجایی که این کار دشواری است جای بررسی دارد و در صورت صحت این موضوع دوست داریم بدانیم هر انگشت متعلق به چه کسی است! دشواری از این نظر که وقتی تمام انگشتان دست شما بسته است، به سختی میتوانید انگشتان وسطی را باز کنید!
منبع: نویسنده
مثل همیشه یونس با سبک منحصر به فردش* شروع می کند به شمارش...
یونس: سبحان فردا هستی؟
سبحان: آره میام. رامین ماشینو آتیش میکنه سه سوته اونجاییم!
یونس: رامین.. فردا.. سبحان گفت میای فوتبال، هستی دیگه؟
رامین: اولن فوتبال نه و فوتسال! دوما، بله که میام، آخه پرسیدن داره؟ من برای این صبح های روز جمعه کلی حساب باز کردم چون خیلی استفاده می کنم. (رامین با خودش: این روزا که آدم تازه گواهی نامه گرفته ماشین سواری هم خیلی حال میده ها!)
یونس: حسن میای دیگه؟
حسن: آره بابا، میخام کل تو یکی رو بخوابونم... اون هدبند (headband) خوشگلم رو هم میارم. (حسن با خودش: اون کار وبلاگ هم تا آخر امشب تموم می کنم و خبرشو به آقا شکری میدم چقدر خوشحال میشنا!)
و همینطور یونس یکی یکی می پرسد و این جواب ها را می شنود:
محمد: من هر هفته باید به تو بگم پـ نـ پـ ؟ (محمد با خودش: واسه خودم نماد پـ نـ پـ شدما!)
حجت: آره استاد، من برای امتحاناتم برنامه ریزی کردم از یک ماه قبل، طبق این برنامه ریز الکترونی ای که توش برنامه هام رو یادداشت کردم، برای فوتبال جمعه ها وقت خالی کردم، بنابراین فردا صبح از 6 تا 9 ام خالیه و می تونم بیام.
امیر: خودت که میدونی من همیشه پایه ام، امتحان ممتحان هم حالیم نیست، فوتبالم سر جاشه. ضمن اینکه فردا هم قراره توی سالن یک تکنیک جدید رو کار کنیم و کلی چیز جدید یاد بگیریم و تمرین کنیم. (امیر با خودش: اتفاقا خوبه، بعدشم راجع به اون مسئله ای که با آقا فتوحی دیروز به نتیجه نرسیدیم صحبت میکنیم. راستی چرا مات به این فکرنکنیم که یه تیم فوتبال قوی شیم؟)
محمد حسین: من چند دقیقه دیگه بهت جواب میدم، الان دارم با آقا فتوحی راجع به یه مسئله مهم صحبت می کنم. باید لیست انجام کارهام رو هم نگاهی بندازم، ولی چون فوتبال جزو اولویت هام توی لیست کارام هست، من رو هم در نظر داشته باش، چون من به برنامه گروه پایبندم. وضعیت دخل و خرجمون هم نگاه کردم خوشبختانه از نظر مالی هم مسئله ای نداریم، تازه می تونیم حسابی ولخرجی هم کنیم!
فرید: بابا یونـــس، تو منو خودتو همیشه در نظر داشته باش. من روز های جمعمو خیلی خوب استفاده می کنم و فوتبال کله ی صبحش، شروع یه روز عالیه و همیشه جمعه هام برام شیرین و لذت بخش بوده. معمولا اون شعرایی هم که برای گروه میگم و با آهنگ میکسشون می کنم، روز های جمعه انجام میدم، چون خیلی حس خوبی دارم.(فرید با خودش: راستی عجب ایده ای زد به مخم، همین الان، ایول به خودم!)
هادی: بله یونس جان، من با محمد حسین هر روز صبح هماهنگیم و با موتور میایم، برنامه ی کلپچ بعدشم با رفقا ترتیب دادیم. ضمن اینکه من امروز یه حدیث دیگه از امیر المومنین آماده کردم تا توی اون یم ربع فرصتی که دارم براتون بخونم.
در اینجا انگشتان دو دست یونس به دلیل اینکه تعداد به ۱۰ نفر رسیده است تمام میشود و در ادامه با توجه به رزشی که در پاورقی(با علامت ستاره) مشخص شده است عمل می کند.
سید حسین: درسته چشمم اذیتم میکنه، ولی چون شماها همتون خیلی آقایید و گلهای گل مگه میتونم بگم نه؟ منم مثل همیشه هستم باهاتون... (سید حسین با خودش: بعدشم که قراره با دو تا از بچه ها زبان کار کنیم. خوبه دیگه مستقیم از همون جا میریم.)
محمد حسین:
certainly guy, however it's difficult for me
why don't we speak English?!
(محمد حسین با خودش: به جای it's difficult for me اگه میخواستم بگم مسیر اومدن برام یه مقدار سخته چی باید میگفتم... آها بذار یکم فکر کنم... البته یه همچین چیزی رو توی دفترچه یادداشت فهرست لغات و عباراتم نوشتم... )
یونس: خوب آقا شکری بچه ها مثل همیشه برنامه هاشونو طوری تنظیم کردن که با برنامه گروه همسو باشه و برنامه فوتبال فردا برقراره.. شما هم که مثل همیشه هستین دیگه؟
آقا شکری: حاج یونس خودت که میدونی من ورزش صبح هام تعطیل نمیشه.
یونس: چه جالب؟ کجا؟ چی؟
آقا شکری: هر روز صبح پارک شریعتی میرم ورزش چه صفایی داره انصافا! هرکی باهام کارداشته باشه می دونه اونجام اون ساعت. باور نمی کنی اگه بگم یکی از این پارک بان ها ساعتشو با ساعت رفت و آمد من تنظیم میکنه! (آقا شکری با خودش: خدا کنه باز انگ 30 یا سی بودن نزنن! راستی آقا مرتضی اون کتاب جدیدت هم یکم از کاراش مونده ها! ولی خوب بعدش کمتر می خوابی تمومش می کنی...)
یونس: جدی؟! چه خوب پس بعدا هماهنگ کنیم منم دوست دارم بیام چون پارک سمت خودمون خیلی میرم... آقا فتوحی شما هم که بله انشاالله آماده میاید دیگه؟
آقا فتوحی: بله یونس جان، من باهات هماهنگ میکنم، یه سری وسائل هم لازم داریم که باید ببریم برای کار آموزش... فردا ما باید یک ربع قبل از اومدن بچه ها توی سالن باشیم که وسائل آماده باشه... (آقا فتوحی با خودش: این یونس چقدر رانندگیش خوبه واقعا، نمی ذاره آدم آب تو دلش تکون بخوره... آره یونس جان دوستت دارم بیا دنبالم...)
یونس: هماهنگه... پس فردا ساعت ۷ شروعه کاره، یک ربع به ۷ همه سالن باشن... با هم هماهنگ کنید که کی با ماشین کی میره دیگه...
صبح روز بعد – سالن فوتسال – ساعت 1 ربع به هشت:
چه شکوهی! چه عظمتی! در وصف آن زبانم بند آمده است! همه ی 10 نفر اعضا با هم وارد سالن می شوند.. ساعت دقیقا ۶:45 دقیقه است. دو نفر هم که از زودتر از بقیه در سالن آماده و حاضر بودند و مقدمات را آماده می کردند. یک ربع هم به خوش و بش پرداختند و لباس ها را عوض کردند و آماده ی بازی و تمرین شدند. ساعت دقیقا ۷:00 است ، هر 14 نفر در زمین حاضرند... دیگر گنجشک های داخل سالن هم بیدار شده اند و شاید آن ها هم تحت تاثیر قرار گرفته اند که این چنین سر و صدا می کنند...
* در این سبک یونس دستان مشت کرده ی خود را جلو آورده و هر انگشت انعطاف پذیر خود را به نمایندگی یک نفر باز میکند تا نفرات تکمیل شوند. جالب توجه است که اگر تعداد از ۱۰ نفر بیشتر شد مشت دوباره بسته شده و در حافظه خود ذخیره می کند که یک ۱۰ تا گذشته است. شایعاتی مطرح است مبنی بر اینکه یونس هر انگشت خود را به فرد خاصی اختصاص داده است و زمان شمارش او دقیقا همان انگشت را باز می کند! از آنجایی که این کار دشواری است جای بررسی دارد و در صورت صحت این موضوع دوست داریم بدانیم هر انگشت متعلق به چه کسی است! دشواری از این نظر که وقتی تمام انگشتان دست شما بسته است، به سختی میتوانید انگشتان وسطی را باز کنید!
منبع: نویسنده













