خونهي دايي نادر به خونهي ننه جونم نزديك بود و امكان نداشت كه اونجا باشم و به پدربزرگ و مادر بزرگم سر نزنم.
بچه كه بودم دايما خونهي پدرومادريزرگم بودم و گاهي هم چندين روز خودمو چتر ميكردم. خيلي دوستشون داشتم و اونا هم خيلي ...
اون روز خونه ي دايي نادر بودم، بعد از اذان ظهر بود كه راه افتادم سمت خونه خودمون. تنها باري بود كه دوست نداشتم برم خونهي پدرومادربزرگم. علتش هم ناراحتي پيش اومده بين من و پدربزرگم در هفتهي گذشته بود وقتي كه از مشهد برميگشتيم.
دم غروب همون روز بود كه از خونهشون به ما زنگ زدند كه سريع بياييد، حالِ ننه ....
سر كوچهشون كه رسيديم ديدم همه نارحتاند ... ننه رفته بود
هنوزم هم كه هنوزه ياد اون روز كه ميافتم خودمو شماتت ميكنم كه چرا بعد از خونهي دايي نادر نرفتم خونهي اونا تا بار آخر مادربزرگم رو سير ببينم... باور كنيد هنوز زخمش ته دلم مونده
منبع: نويسنده (خاطرات)
برچسبها: داستان كوتاه













