درست سه سال پیش در چنین شبی، طبق معمول، من و خانواده ام مشغول خوردن شام بودیم. پس از پایان شام و جمع کردن سفره، پدرم مثل اغلب اوقات دراز کشید و خوابید. دیدن این صحنه ی تکراری دیگر برایم غیر قابل تحمل شده بود و همین شد که سفره ی دلم را برای مادرم باز کردم:
من نمیدونم که این چه وضعشه؟! هر شب که میاد خونه بعد از شام میگیره میخوابه، نه حرفی، نه صحبتی، نه سوالی! بابای من فکر میکنه همه چی پوله! بعله من هم قبول دارم خسته ست، کار کرده، اما این نشد رسم پدر بودن! قبول دارم هرچی خواستم برام خریده، موبایل خواستم، گرفته، کامپیوتر خواستم، گرفته، برام توی هیچی کم نذاشته، اما به خدا من نیاز به توجه هم دارم، دوست دارم وقتی که شب میاد از کارام بپرسه! بعله می پرسه، ولی چه جوری؟ میگه چه خبر؟ میگم سلامتی، همین، تموم شد و رفت . . . تاکی باید من بیامو حرف بزنم، یه دفعه وسط حرفام ببینم بابام خوابیده؟ . . .
مادرم که هاج و واج مانده بود با بلند شدن پدر گفت: خب، احمدجان بسته! بذار . . .
پدرم گفت: نه خانوم، بذار حرفشو بزنه! ماشالله بزرگ شده . . .
گفتم: بعله همینه دیگه، ماها اصلا تو این خونه حق حرف زدن نداریم، هرچی میگیم به مسخره میگرید . . .
بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم. در را قفل کردم. بعد از چند دقیقه خواهرم آمد و صدایم زد که در را برایش باز کنم. اما من درحالیکه اشک می ریختم به رفتن فکر می کردم. آن شب هم، مثل تمام شب ها گذشت اما صبح آن شب مثل همیشه نبود، چون که من واقعا قصد رفتن کرده بودم.
صبح، به بهانه ی خرید نان از خانه بیرون زدم و مقداری پول به همراه مدارک با خود برداشتم. دیگر نمی دانم بر پدر و مادر و خواهرم چه گذشت. از گفتن اینکه به کجا رفتم شرم دارم. فقط تا این اندازه می توانم بگویم به جایی رفته بودم که بایستی هرچه می گفتند گوش کنم. چند ماهی از این ماجرا گذشت. دلم برای همه تنگ شده بود، حتی برای پدرم که آن شب محکومش کرده بودم . . . دوست داشتم که بازگردم اما خجالت می کشیدم، خداخدا می کردم که اتفاقی بیفتد تا بتوانم برگردم. هرشب خود را سرزنش می کردم که چرا اینقدر بی انصافی؟! اگه بابات کار هم می کرد برای تو بود . . . اون بنده ی خدا هم اونچه که تو توانش بود برات انجام میداد! انصاف بود که تنهاشون بذاری؟! بالاخره هرکسی تو زندگیش یه مشکلاتی داره! این هم مشکل تو بود. . . تازه تو مشکل ندیدی؟! . . .
خلاصه، یک شب که دیگر دوری از پدر و مادر و خواهر کلافه ام کرده بود، با یک تلفن عمومی شماره ی گوشی خواهرم را گرفتم.
با گریه گفتم: سلام، خوب هستی؟
خواهرم که توقع شنیدن صدای مرا نداشت، گفت: احمدجون، داداش، کجایی؟! آبجی به فدات، کجایی؟ داداش . . .
اجازه ندادم که بیش از این به دلم آتش بزند و گفتم: چه خبر از مامان؟ چه خبر از بابا؟
گفت: بابا؟!
و زد زیر گریه!
گفتم: چی شده؟!
گفت: بابا، بابا حالش خوب نیست . . .
گوشی را قطع کردم و همان شب عازم خانه شدم.
بعد از دو روز رسیدم. اما، اما وقتی رسیدم، دیدم که کنار در خانه ی مان، بالای نام پدرم نوشته است: چهل غروب گذشت . . .
منبع: نویسنده













