اون روز خونه ی مادربزرگم اینا بودم . خونه ی ما طبقه ی بالا خونه ننه اینا بود . صبح رفته بودیم اونجا و من بر خلاف همیشه دوست داشتم خونه خودمون می موندیم . خب اون موقع ها بچه بودم خیلی ! اما با همون بچگی نوع نگاه ننه رو فهمیدم . نمیدونم شایدم اینجور نبود ولی حس میکردم ننه دوست نداشت بریم . داشت سبزی پاک میکرد . سبزی هایی که نفهمیدم استفاده شدند یا نه ؟ کی باورش میشد ننه ... خب من بچه بودم یه چیزایی می فهمیدم اما نه به قد امروز . اون روزها معنی دلتنگی رو نمیدونستم ، نمیدونستم یه روزی میاد که آدم حسرت اون نگاه رو بخوره ، حسرت یه هم نشینی هرچند کوتاه ، حسرت خیلی چیزهایی که اون موقع شاید قدرش رو نمیدونستیم .
وقتی برگشتیم ننه رفته بود ، خیلی زود خیلی ... بعد از اون دیگه یادم نمیاد خونه مادربزرگم اینا رفته باشم تا 3 ماه بعدش که اون هم رفت .
وقتی برگشتیم ننه رفته بود ، خیلی زود خیلی ... بعد از اون دیگه یادم نمیاد خونه مادربزرگم اینا رفته باشم تا 3 ماه بعدش که اون هم رفت .
فاصله رفتن و نرفتن فقط یک حرفه ، یه فکره ، یه تصمیمه اما حسرتش به اندازه ی تموم دنیا ...
منبع: يكي از خوانندهها













