وقتی این کلمه را می بینم یا می شنوم، واژه ها و ترکیب های دیگری مانند خدا، انسان و ایمان، ایمان مذهبی، مکتب و ایدئولوژی، ماورا و ماورایی، عقل (به همراه یک علامت سوال)، حس پرستش، خضوع، تقدیس و ... به سرعت از دالان ذهنم عبور می کنند. مثل اینکه تمامی ندارند و دست از سر ما بر نمی دارند. چرا این قدر پیچیده به نظر می آیند و نمی توانیم آن ها را در یک جمله طوری تعریف کنیم که بعد از آن احساس رضایت نسبی بهمان دست بدهد؟ بعد، از کنار آن ها عبور کنیم و به دنیال مفهوم جدیدی برویم... چرا ما را قانع نمی کنند؟ چرا ما را دعوت می کنند تا با آنها بیشتر درگیر شویم؟ انگار دعوا دارند...
اینها همان مفاهیمی هستند که در این مدت با آن ها زندگی کرده ایم و این ذهن بیچاره ما مجبور بوده و هست که آنها را با خود یدک بکشد. مگر چه گناهی کره است؟ بگذاریم قدری استراحت کند! حداقل نفسی بکشد!
جدای از شوخی، صادقانه عرض می کنم که از این بابت خوشحالم که این مدت به آن ها فکر کردیم، راجع به آنها بحث کردیم و با هم گفتیم و خندیدیم و یاد گرفتیم. با هم یاد گرفتیم چیز هایی را که شاید در هیچ جای دیگر نمی توانستیم پیدا کنیم. و البته باز هم در حال یادگیری هستیم و تمامی ندارد. مفاهیمی که دیگر در این بازار، خریداری ندارند! شاید برای روز مبادا کنار گذاشته شده اند.
احساس آرامش درونی می کنم از اینکه می دانم اینها همانهایی هستند که مهمند و باید یاد بگیرم و راجع به آن ها فکر کنم و درک خود را نسبت به آن ها بالا ببرم. به این باور رسیده ام زمانی که نسبت به آن ها بی توجه شوم و دغدغه ای نداشته باشم یعنی اینکه وضع خراب است، یعنی وضعیت هشدار یا وضعیت قرمز یا چیزی شبیه به اینها... که در آن زمان، دل به چیز هایی خوش کرده ام که ارزشی ندارند و به قول معروف برایم نون و آب نمی شوند(البته اگر دل به چیزی خوش کرده باشم!)... بله، همان زمانی است که دیگر جاناتان درونم مرده است! به فوج مرغان بر می گردد و مثل بقیه مرغان دریایی به زندگی عادی خود ادامه می دهد تا اینکه یک روز بالاخره واقعا بمیرد. زمانی که دیگر شیفته پرواز نیست، دیگر مطرود نیست.*
دو هفته پیش در جلسه گروه فرهنگی، آقای شکری به مطلبی اشاره کردند که نقل به مضمونش بیان این مطلب این بود که:
«به عقیده من این که شما برای مدتی مطالعه کنید، اعتقاداتتان را پایه ریزی کنید و آن ها را به یک زیر بنای علمی مجهز کنید. و بعد، خود، نسبت به معنویت احساس تشنگی کنید خیلی بهتر است از اینکه هر جلسه چراغ ها را خاموش کنیم، یکی روضه بخواند و ما هم گریه کنیم و به خود ببالیم که پر از معنویت هستیم!»
این صحبت ایشان، شعری از مثنوی معنوی مولانا را برایم تداعی کرد که در ادامه متن کاملش را برای علاقه مندان قرار داده ام. اتفاقا اگر خاطر مبارکتان باشد، در جلسه هفته پیش هم ایشان به قسمتی از این شعر زیبا اشاره ای کردند.
ضمن اینکه موافقت خود را با صحبت ایشان اعلام میکنم، از ایشان و آقای فتوحی بابت زحمتی که برای ما می کشند تشکر و قدردانی می کنم (هرچند که وظیفست). به هر حال بخشی از مشغله ی ذهنی این دو عزیز هستیم و برای ما هم از توان و انرژی، هم از وقت با ارزش خود و بعضا از خانواده و ... هم مایه می گذارند. هر چند تشکر زبانی است اما به بزرگواری خود از ما قبول کنید.**
بخش ۱۵۱ - بیان آنک حق تعالی هرچه داد و آفرید از سماوات و ارضین و اعیان و اعراض همه باستدعاء حاجت آفرید خود را محتاج چیزی باید کردن تا بدهد کی امن یجیب المضطر اذا دعاه اضطرار گواه استحقاقست
آن نیاز مریمی بودست و درد
که چنان طفلی سخن آغاز کرد
جزو او بی او برای او بگفت
جزو جزوت گفت دارد در نهفت
دست و پا شاهد شوندت ای رهی
منکری را چند دست و پا نهی
ور نباشی مستحق شرح و گفت
ناطقهٔ ناطق ترا دید و بخفت
هر چه رویید از پی محتاج رست
تا بیابد طالبی چیزی که جست
حق تعالی گر سماوات آفرید
از برای دفع حاجات آفرید
هر کجا دردی دوا آنجا رود
هر کجا فقری نوا آنجا رود
هر کجا مشکل جواب آنجا رود
هر کجا کشتیست آب آنجا رود
آب کم جو تشنگی آور بدست
تا بجوشد آب از بالا و پست
تا نزاید طفلک نازک گلو
کی روان گردد ز پستان شیر او
رو بدین بالا و پستیها بدو
تا شوی تشنه و حرارت را گرو
بعد از آن بانگ زنبور هوا
بانگ آب جو بنوشی ای کیا
حاجت تو کم نباشد از حشیش
آب را گیری سوی او میکشیش
گوش گیری آب را تو میکشی
سوی زرع خشک تا یابد خوشی
زرع جان را کش جواهر مضمرست
ابر رحمت پر ز آب کوثرست
تا سقاهم ربهم آید خطاب
تشنه باش الله اعلم بالصواب
پاورقی* همین طور که از جاناتان برایتان گفتم، ناخواسته قسمتی از کتاب که خیلی برایم جالب و آموزنده بود از دالان ذهنم عبور کرد. ولی این بار گیرش انداختم و می خواهم شما را هم از آن با خبر کنم. فلچر را یادتان می آید؟ زمانی که از جاناتان پرسید: نمی فهمم چگونه می توانی به جمعیتی از مرغان عشق بورزی که تلاش می کنند تو را نابود کنند؟ جاناتان هم که مثل همیشه انتظار می رفت جواب متفاوتی بدهد گفت: آه فلچر، تو مسلما نفرت و شیطان را دوست نداری. تو باید تمرین کنی و مرغ دریایی حقیقی را ببینی. نیکی ها را در هر یک از آنان ببینی. و کمک کنی که آن ها نیز در خود ببینند. منظور من از عشق همین است و این سرور انگیز است وقتی که به آن ها برسی.
پاورقی** در راستای ترویج فرهنگ تشکر و سپاس گزاری بود!
منبع متن: نویسنده
منبع شعر: وب سایت گنجور













