او سریع گفت به من
چو به سهراب رسیدم گفتم:
من چگونه نگرم بر دنیا؟
او سریع گفت به من:
«چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.»
گفتمش: آب ندارم چه کنم؟
او سریع گفت به من:
«زیر باران باید رفت.»
گفتمش: باران کو؟ ابری نیست!
او سریع گفت به من:
«دور باید شد از این خاک غریب.»
گفتمش: بینش تو چیست به این خاک غریب؟
او سریع گفت به من:
«من مسلمانم، قبله ام یک گل سرخ.»
گفتمش: اوه! عجب احساسی!
و عجب بینش و باور
و عجب ایمانی!
***
یادش بخیر! پیش دانشگاهی! میدونید این شعر رو تو کجا سرودم؟! توی کلاس فیزیک پیش دانشگاهی، وقتی معلممون داشت تمرین حل می کرد! همون موقع این شعر رو برا یه سری از بروبچ خوندم.
منبع: نویسنده (نویسنده در اینجا استعاره از شاعر است!)
برچسبها: شعر, سهراب سپهری, فیزیک, پیش دانشگاهی













