یکی بود یکی نبود...
در همین ابتدا ذهن ما را شکنجه میدهند و ما را با تناقض عجیبی رو به رو
میکنند و دچار سرگردانی میشویم...مگر میشود یکی باشد بعد همان یکی نباشد
زیر گنبد کبودغیر از خدای مهربون هیچ کس نبود...یه پسری بود...
عجب چیزی هستیا...آخه عزیز من مجبور نیستی هنوز داستان رو شروع نکردی
کله ی ما رو گول بمالیکه...این همه دروغ چرا؟
خودت میگی غیر از خدا هیچ کس نبود بعد میگی یه پسری بود...!!!
حالا اینا مقدمش بود که بچه را در همان ابتدا گیج و مبهوت می کند...شروع داستان:
داستان شنل قرمزی که به خانه ی مادر بزرگش میرود و به جای او گرگی را روی
تخت میبیند و ادامه ی داستان...
آخه عزیز من...خوشگل...بزرگوار...گنده بک...بی احساس...
بچه ی بدبخت چه گناهی کرده که حالا اون شب رو خوابش نمیبره هیچ از فردا
تا مدت ها از سایه ی مادربزرگ خود هم میترسد و فکر میکند که او گرگ است...
و یا داستان های دیگر مثل شنگول و منگول و جک و لوبیای سحر آمیز...
بچه هه بعد از شنیدن این داستان هر روز لوبیا میکاره و هر شب از ترس اینکه
لوبیا تبدیل به درخت نشه و غولی از بالا به سراغ او نیاید خوابش نمیبرد...
میرسیم به پایان داستان و شعر معروف:
"قصه ی ما به سر رسید...کلاغه به خونش نرسید"...نچ...آدم چی بگه آخه؟...
آخه کلاغم آدمه...این همه حیوون خوشگل تو دنیا...اصلا مگه خر چشه؟
"قصه ی ما به سر رسید...خر به طویلش نرسید" اینطوری بچه با لبخند ملیحی به
خواب میرود....تازه گفتم که... اگر خرها نبودند...
"ولی اگر تا انتها به اعماق اینها فرو بروید شاید ببینید که دست فرامابوقر ها در کار باشد؟!"
FA













