حدود 13 ساله بود و تازه دورهی طلبگی را شروع کرده بود، و خیلی هم به منبر علاقه داشت، اما چیزی بلد نبود که بر منبر بخواند. مرحوم حاج شیخ علی، متنی برای او نوشتند تا حفظ کند و بر منبر بخواند.
روضه، داستان ام سلمه بود که پیامبراکرم(ص) شیشهای را به او سپردند و فرمودند
: «هر وقت دیدی که خاک این شیشه به رنگ خون تبدیل شده بود، بدان که حسین مرا شهید
کردهاند.» مرتضی بر روی منبر رفت؛ به روضه که رسید فراموش کرد که حضرت رسول (ص)
به ام سلمه چه داده بودند. حاج شیخ علی، که پای منبر نشسته بود، گریه میکرد و
به پیشانی خود میزد و میگفت : « آخ شیشه
! آخ شیشه ! »
ولی علی رغم تمامی تلاش ایشان آقا مرتضی یادش نیامد که حضرت(ص) چه چیزی به ام سلمه دادند و از منبر پایین آمد.
برچسبها: مطهری, شهید مطهری, داستان, منبر













