ساعت 18:00 بعد از ظهر یک روز تعطیل... روزی که سایر اعضای خانواده
برای کارهای مختلف به بیرون رفته اند...
نشسته ای و میبینی که اوتوماتیک وار دست راست یـــــیهو به سمت شکم
میرود و سپس شتابان و به صورت خودکار به سمت یخچال میروی و در را باز
میکنی و میبینی که تنها 2 تخم مرغ در یخچال باقی مانده...
سریعا آن دو را برمیداری و روی کابینت کنار گاز میگذاری و برمیگردی
به دنبال مایتابه...کابینت های بالا را میگردی... پایین را میگردی...وسط را میگردی
...بالاخره یک ظرف ناآشنا پیدا میکنی(تفلون)...چرخشی به سمت اجاق و
میبینی یکی از تخم مرغ ها قل خورده و ...
از ترس حرف و حدیث هایی از قبیل : شل و ول ...بی دست و پا ...بی جنم...
یه تخم مرغ هم بلد نیستی درست کنی...پس فردا چه جوری میخوای یه
زندگی رو اداره کنی؟!!!
میافتی به جون زمین و پس از جان کندن بسیار زمین را برق میاندازی...
ساعت 18:58
با یک نفس عمیق و پاک کردن عرق پیشانی شروع به تهیه نیمرو میکنی....
ساعت 19:10
در حالیکه از بوی بد روغن سوخته در توهم به سر میبری با قاشق میافتی
به جان تفلون بدبخت و شروع به خوردن نیمرویی میکنی که نمک ندارد و
بسیار صفت و مزخرف شده و به خودت می آیی و میبینی که بعد از این همه
زحمت و بیچارگی گرسنگی ساعت 18:00 ناپدید شده ...
ساعت 19:35
در حالیکه لایه های مشکی تفلون را از دهان خود خارج میکنی و از بوی
بد روغن سوخته سرت گیج میرود و در هرثانیه 10مرتبه به شانس بد خود
فحش میدهی در انتظار شنیدن یک عالمه جملات تحقیرآمیزی که قبلا گفتم نشسته ای ....
منبع:نویسنده FA













