اول دفتر به نام ایزد دانا...
یکی بود، یکی نبود!
ولی او جزئی از آنها بود که بودند،
پس او یکی بود که بود!
جوان هم بود...
بله! او یک جوان بود، عاقل ولی کله شق، عاقل نه به اندازه ی پیر سرد و گرم چشیده و کله شق نه به اندازه کودکی که دامنه ی خواسته هایش از منفعت خویش فراتر نمی رود. بی احساس ولی احساساتی، تنبل ولی لبریز از انرژی، ناامید در اوج امید و آرزو... جوان بود و بی برنامه، ولی کیفش پر از لیست های انجام کار، پر از برنامه ریزی...دیوار اتاقش و یا روی میزش را می دیدی پر بود از نوشته های دانشمندان و فیلسوفان و آدم های ظاهرا موفق! البته پوستر های ورزشی و عکس برخی بازیگران و فوتبالیست ها هم به چشم می خورد! تنوع طلب بود ولی یک رنگی را دوست داشت، اشتباه و خطا، کار همیشگی اش بود، در حالی که راه به راه برای کارهای به جا و بی نقص، تحسینش می کردند. ساده لوح بود اما طبع بلندی داشت، اهل همت بود و گاهی هدف های عالی و حتی غیر قابل وصول را تعقیب می کرد. جوان بود و بی ذوق اگرچه سرشار از خلاقیت و ابتکار و ایده های نو...

جوان بود و عجول، در عین محافظه کاری، هر از گاهی دل را به دریا می زدی و جوانی میکرد! مغرور بود و گاهی هم بدجور به تیریپ قبایش بر می خورد... درونش در تلاطم بود و سعی می کرد آرامش را در ظاهر حفظ کند، طوفان درونش را مخفی می کرد، البته همیشه هم اینطور نبود و گاهی اوقات آتشفشان درونش فوران می کرد و در آن حد پیش می رفت که تنها سوالی که به ذهنت می آمد این بود که چه مرگت شده است آخر؟! تعداد سوال های ذهنش روز به روز بیشتر می شد و جواب هایش روز به روز کمتر... همیشه از ذهنش عقب تر بود، هیچ وقت نتوانسته بود از ذهنش جلو بزند و این از پیچیدگی های او بود. در اوج حماقت درک بالایی داشت، علاقه ای شدید به یادگیری داشت؛ البته لحظه ای و نه همیشگی! می توانست به بحث و نقادی بپردازد، می توانست سر در بیاورد و تجزیه تحلیل کند، مقدار کمی هم چاشنی دوربینی و آینده نگری قاطی اش بود!

جوان، خیلی جوگیر بود و تأثیر پذیر، نسبت به محیط اطرافش با آنکه بی تفاوت بود، تأثیر پذیر هم بود، هر از گاهی رنگ عوض می کرد و وقتی ته و تویش را در می آوردی تازه متوجه می شدی که اوضاع از چه قرار است... این حتی از ظاهرش هم پیدا بود، یا یک اتفاقی افتاده بود، یا دوستانش عوض شده بودند، یا وارد محیط جدیدی شده بود، یا با کسی صحبت کرده بود، یا اینکه برای تنوع، رنگ دیگری را انتخاب کرده بود! واقعا مانند مایعی بود که در هر قالبی یک شکل و قیافه داشت... ولی حجمش یکسان بود!
جوان، دیگر بزرگ شده بود و این حتی از ظاهرش هم پیدا بود. اما اینکه خود او چقدر به این موضوع پی برده بود، مشخص نبود. خیلی وقت ها رفتارهایی از او سر می زد که انگار نسبت به مفهوم بزرگ شدن درک درستی نداشت. برخی مواقع هم ثابت می کرد که دیگر بزرگ شده است بابا! از این بابت احساس خوبی داشت.

جوان، بعضی وقت ها فکر هم می کرد... ولی خیلی کم پیش می آمد راجع به خودش فکر کند... محیط اطراف و اتفاقاتی که خواسته یا ناخواسته پیش می آمد، برایش جالب تر و جذاب تر بود و به ندرت مهم تر... البته گاهی هم مرغ خیالش را به پرواز در می آورد و بلند پروازی می کرد... تا آنجا که دیگر دستش به مرغ خیالش نمی رسید! گاهی هم به قول معروف توهم میزد!
جوان یکی از مهم ترین سوال های ذهن پیچیده اش، همین جوانی اش بود! جوانی ای که توصیفات زیادی از آن در ذهنش بود...

قبل از این مربی های پرورشی و عالمان دینی به او گفته بودند که جوانی بهار زندگی است. قدر پاکی دوران جوانی را بدانید چرا که شما جوانید و دلهای شما پاک است. جوانی یک نعمت الهی و یک فرصت است. به فرموده معصوم، قلب جوان مانند زمین كاشته نشده ولى آماده بذرپاشى است كه اگر آن چه را كه باعث سعادت و كامیابى یك جوان است، بذر افشانى نشود، خواه ناخواه دیگران بذرافشانى خواهند كرد. و همینطور به فرموده ی دیگر معصوم: بندگان در روز قیامت هیچ گامى بر نمیدارند مگر اینكه باید به چهار چیز پاسخ دهند: نخست از عمر، كه در چه كارى آن را به پایان رسانده؛ دوم از جوانى كه در كجا به كار برده شده؛ سوم از علم و دانششان كه چگونه از آن بهره جستهاند؛ و چهارم از دارایى و ثروتشان كه از كجا آورده و در كجا به مصرف رساندهاند. پناه می بریم به خدا ای جوان!
پیران و سالمندان به او می گفتند: ای جوان! قدر جوانی ات را بدان. ارزش جوانی را زمانی می فهمی که آن را از دست بدهی. ناله و افسوس ما در این است که چرا از فرصت جوانی خود بهره کافی نبرده ایم و آرزوی ماست که به آن دوران برگردیم ای جوان! این نصیحت را از ما بشنو! در حرکت و جنبش و تکاپو باش، حتی اگر آخرش متوجه بشوی که در اشتباه بوده ای! اشکالی ندارد تجربه ات بیشتر می شود و در ادامه حواست را بیشتر جمع می کنی. مهم این است که در حرکت باشی.
روانشناسان هم به او گفتند: ویل دورانت را که می شناسی؟ فلسفه دان، تاریخ نگار و نویسنده ی آمریکایی. می دانی درباره جوانی چه گفته است؟ نمی دانی؟ واقعا که! به گفته ویل دورانت، جوانی مرحله ای است که هنوز حوادث تلخ و نابسامان زندگی، آن را ناگوار نساخته و شور و شوق آن با شکوه است.
ادیبان و شاعران هم به نحوی دیگر و این بار با ذوق هنری خود:
جوانی و پیری بهار است و دی نه آن دی که باشد بهارش ز پی
ندانستم چو نیکو قدر ایام جوانی را دلم خون می شود چون بشنوم نام جوانی را
چهار است سرمایه کامرانی جوانی، جوانی، جوانی، جوانی
سحرگه به راهی یکی پیر دیدم سوی خاک خم گشته از ناتوانی
بگفتم: چه گم کرده ای اندرین راه؟ بگفتا: جوانی، جوانی، جوانی
اما جوان...

این داستان ادامه دارد...
منبع: نویسنده
برچسبها: جوان, حکایت, گروه فرهنگی, سوال













