مدتی نگذشت که بعد از من، گنده ای چاق، تپلی کلاه بر سر و از قضا صبحانه نخورده سوار ماشین شد؛ آن هم کنار من! و در شرایط خاصی از جو: به قول رفیق نویسنده ی مان (جلال را می گویم!) هوا هم بسی ناجوانمردانه سرد بود. با تمام این شرایط که توصیفش گذشت، آن مرد گنده ی چاقِ تپلِ کلاه بر سرِ صبحانه نخورده، دهان مبارکش را گشود که گویی اسبی است آبی از نواحی سواحل خلیج همیشه فارس! و گلاب به رویتان، بویی آمد که به فاضلاب تهران بزرگ گفته بود زکّی! در این لحظه بود که با خودم حدیث نفس کردم: «پیفـــــ !»
آخه برادر من، آخه گنده ی چاق، آخه تپلِ کلاه بر سر، چرا صبحانه نخوردی؟ خب دلیل داشته، قبول، اما چرا آن مبارک را می گشایی؟! لااقل آدانسی چیزی می خوردی! پول نداشتی بخری؟ یا اینکه آدانس دوست نداری؟ باشه باز هم قبول! اما چرا به هنگام گشایش آن مبارک، دست بر دهان نمی گذاری؟! آمپرم در آن وقت بچسبید که این گنده ی چاقِ تپلِ کلاه بر سرِ صبحانه نخورده، بعد از آن خمیازه ی کذایی، گفت: «آخــی!» خب من الان یه چیزی بهت بگم، خب حقته دیگه!
باری . . . دعا کردم که دیگربار آن مرد فوق الذکر نکند آنچه که نباید بکند . . . اما گوییا که فلک مرا یار نبود و برای دومین بار، شد آنچه نباید می شد! و دوباره گفتم: «پیفـــــ !»
در حکایت صبا بسی رفته است سخن شنیده ای حکایت مرد گنده را ز من
بسی شرم است مرا ز گفتنش؛ ای وای بوی او با من است در گلزار و در چمن
نویسنده: نویسنده
شاعر: نویسنده













