به نام خدا
با نام و یاد خدایی آغاز می کنم که مرا آفرید؛ و چون مرا آفرید، پس یعنی همه را آفرید. بله، من «همه» هستم.
شاید بهترین جمله ای که می توانم بگویم تا مرا بشناسید، یا بهتر است بگویم که به من آگاه شوید این باشد: وقتی قدر مرا می دانید که از دست بدهیدم!
اگر حدس می زنید که «جوانی» هستم یا «سلامتی»، سخت در اشتباهید! من «همه» هستم. بله، «همه»!
اما ماجرا از کجا شروع شد؟!
بعید است که مرا نشناسید؛ بهتر است از واژه ی محال استفاده کنم، بله، محال است که مرا نشناسید! بلکه اغلبتان از من غافلید! غافل! واژه ای که با «همه» انس گرفته است! همه ی تان «همه» را می شناسید؛ چه طور بگویم؟! وقتی با هم هستید، «همه» هستید!
خواهش می کنم حوصله کنید و حرف هایم را بشنوید؛ و اگر بخواهید مثل اکثر اوقات غفلت کنید، باز هم می شود همان آش و همان کاسه!
باور کنید سخت است . . . همه ی شما همیشه با من هستید، مگر آنکه تنها باشید! همه ی تان «همه» هستید! اما . . . اما جای تاسف دارد که قدر مرا نمی دانید! وقتی به سبب اتفاقی (احتمالا ناگوار) مرا از دست می دهید، تازه بیدار می شوید، حسرت می خورید و ای کاش می گویید . . . ای کاش با او مهربان می بودم، ای کاش قدرش را می دانستم، ای کاش فلان حرف را نمی زدم، ای کاش . . . ای کاش . . . ای کاش . . .
اما چه فایده؟!
شاید الآن هم از حرف هایم خسته شده باشید! اشکالی ندارد تا بودید و بودم همین بوده است!
من، تو هستم! من، پدر و مادر تو هستم! من، رفیق تو هستم! من، هرکس که تو با اویی، هستم! بله، من «همه» هستم! قاصرم از معرفی بیشتر . . .
آیا تا به حال نشده است که حرفی بزنی، رفتاری بکنی، دلی را آزرده کنی و یا خاطری را برنجانی و درواقع آن طور که باید باشی، نباشی؟! حتما شده است! ممکن است آن فرد، مادر یا پدرت باشد، یا یک رفیق یا هر کس دیگر. من همه ی آن ها هستم، من «همه» هستم! حالا متوجه شدید؟ دیدید که قدر مرا نمی دانید! دیدید وقتی که از دست می دهیدم تازه متوجه خیلی چیزها می شوید!
حرف برای گفتن زیاد است . . . همیشه همه ی تان «همه» را دریابید تا به هنگام نبودنش حسرت نخورید!
همگی هوای «همه» را داشته باشید!
موفق باشید و سلامت ـ «همه»
منبع: نویسنده













