پنجشنبه صبح 100 هزار تومن گذاشتم تو جیبم که برم بازار خرید کنم و مامانمم
گفت برگشتنی یه کیلو شیرینی بخر مهمون داریم...
رفتم بازارو تمام خریدامو کردم و از پولم فقط 15 هزار تومن مونده بود...با خودم
فکر کردم یه کیلو شیرینی که به کسی نمیرسه به خاطر همینم رفتم سه کیلو
شیرینی خامه ای خریدم که همه کیف کنن...سوار اتوبوس شدم که برگردم خونه...
رو صندلی آخر قسمت مردونه اتوبوس نشسته بودم که نگاه معصومانه شایدم تعجبانه
یه پسر بچه ی سه چهار ساله به جعبه توجه منو جلب کردم... منم که جو گیر
در جعبه رو باز کردم و گرفتم جلوی پسره... فکر کنم پسره تا حالا این همه شیرینی
خامه ای یه جا ندیده بود شایدم تو اتوبوس کسی بهش انقدر محبت نکرده بود...
دو تا برداشت ولی خب پسره یه بابایی هم داشت که کنارش نشسته بود...
جعبه رو جلوی باباشم گرفتم و اونم دست منو رد نکرد یه دونه برداشت...
من که تمام پولمو خرج کرده بودم و پول اتوبوسم نداشتم بدم به فکرم رسید که
به جای کرایه به راننده شیرینی بدم...جعبه رو گرفتم دستم و رفتم جلوی اتوبوس
آقای راننده هم با ذوق و شوق دو تا برداشت و گفت دو تا صلوات میفرستم...
من فکر کردم شوخی میکنه ... یه چرخی زدم که برگردم سر جام، اولین نفر دستشو
دراز کرد و گفت خدا قبول کنه و یه صلوات فرستاد...تازه دو هزاریم افتاد که خاک
بر سرم شده...مجبور شدم جعبه رو جلوی همه بگیرم و تا ته رفتم...نصف بیشتر
جعبه خالی شد...داشتم سر جام میشستم که صدای یه پیرزن از قسمت خانوما اومد
که اگه خجالت میکشی بیای این طرف بده من برات پخش میکنم...
شیرینی ها رفتو حتی جعبه ی خالی هم برنگشت...
یکی نیست بگه آخه کی برای صلواتی شیرینی خامه ای پخش میکنه که من دومیش
باشم...اتوبوس رسید طرف خونمون ... همینطوری که داشتم از اتوبوس پیاده میشدم
تو فکر این بودم که بدون شیرینی میرم خونه به مامانم چی بگم ،که یه صدایی مثل
پتک خورد به ملاجم:...هی آقا...کرایتو ندادیا...
منبع: نویسنده FA













