غنچه از خواب پرید
و گلی تازه به دنیا آمد
خار خندید و به گل گفت: سلام
و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بیرحمی آمد نزدیک
گل سراسیمه ز وحشت افسرد
لیک آن خار در آن دست خلید
و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت: سلام
گل اگر خار نداشت،
دل اگر بیغم بود،
اگر از بهر کبوتر قفسی تنگ نبود،
زندگی، عشق، اسارت، قهر و آشتی هم بیمعنا بود
همه کس عکس گل یار به تماشا خواهد
لیک از آن گل که در او خار نیست تمنا نکنیم
زندگی با همه وسعت خویش
محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به فضا دادن و افسردن نیست
اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
زندگی جنبش جاری شدن است
زندگی کوشش و راهی شدن است
از تماشاگه آغاز حیات تا به جایی که خدا میداند
زندگی چون گل سرخی است، پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف،
یادمان باشد اگر گل چیدیم،
عطر و برگ و گل و خار،
همه همسایهی دیوار به دیوار همند.
شعر از «عظیم صاحبکرم»
منبع : ماهنامهی فرهنگی، اجتماعی دیدارماه ، شماره 37












