
هم کافه داشت هم کتاب! رفتم داخل، سکوت عجیبی فضا را در بر گرفته بود، پیدایش کردم، مشغول خواندن کتابی بود، از کتاب های استاد شهید مرتضی مطهری بود... یک فنجان قهوه اسپرسو هم کنارش بود.. تا من را دید، لبخندی زد و از جایش بلند شد...
برچسبها: اندر حکایات, گروه فرهنگی, مصاحبه, خدا













