رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه
پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد..
پسرك پرسيد: «خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به
من بسپاريد؟»
برچسبها: داستان, کوتاه, داستانک, وظیفه شناسی
امروز :

آیا عملکرد من خوب بوده؟؟
موضوع : داستانک
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
موضوع : طنز ، داستانک ، دل نوشته
در قیامت چه کنم؟؟؟
موضوع : داستانک ، گفتار نيك ، غيره و ذلك
به نظر میرسه تمیزتر شده ........
موضوع : داستانک
طمع بر گوش ما قفل میزند
موضوع : طنز ، داستانک ، غيره و ذلك
فقیری بدهکار را به زندان بردند. او بسیار پرخُور بودو غذای همه زندانیان را میدزدید و میخورد. زندانیان از دست او رنج میبردند و غذای خود را پنهانی میخوردند. روزی آنها به زندانبان گفتند: به قاضی بگو این مرد خیلی ما را آزار میدهد غذای 10 نفر را میخورد گلوی او مثل تنور آتش است سیر نمیشود.......
زشت و زیـــــــبا
موضوع : داستانک
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت . او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید .....
رفـــیـــق
موضوع : داستانک
اوضاع برای این یکی فرق کرد.......
موضوع : داستانک
از بیلدگیتس پرسیدند آیا از تو ثروتمندتر هم هست ؟
موضوع : داستانک
در جواب گفت سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و تازه اندیشه ی طراحی مایکروسافت و تو ذهنم پی ریزی می کردم،در فرودگاهی درنیویورک قبل از پرواز چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد............
و اینگونه بود ...که من او را نجات دادم
یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش مارک بود و انگار همهی کتابهایش را با خود به خانه می برد.
با خودم گفتم: 'کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!'
من برای آخر هفته ام برنامه ریزی کرده بودم............

